X
تبلیغات
نمازهای نخوانده یک سرخپوست
نمازهای نخوانده یک سرخپوست


1- سال 91 . سال تجربه ها، این تیتری بود که در ذهنم برای سال 91 جا پیدا کرد. و به حق هم شایسته اش بود. سالی که سرشار از تجربه های تلخ و شیرین زندگی بود. تجربه هایی که شاید در عمر صد ساله ی کسی پیدا نشود. اما در بیست و چند سالگی .....

2- یک دو سه .... تا چهل و نه. تعداد جاهایی که در عید باید دید و بازدیدی از آنها می کردیم. واقعا" زیاد بودند. ولی من عاشق همین برنامه های عیدم. اصلا" بخاطره همینه که از سفر کردن تو عید بیزارم. من هنوزه که هنوزه عاشق عیدی گرفتنم!!! وقتی خودم رو با این سیبیلها، که نیشم تا بنا گوش برای عیدی گرفتن باز میشه رو تصور میکنم، چندش میاد! من عاشق عید و عیدی ام....

3- تهران. بهترین جا برای تفریح در ایام عید، همین تهران لندهور وقتهای دیگه ست. آب و هواش ملس بهاری و خیابوناش خلوت. این یعنی اینکه تهران بهترین جای ایام عیده.....

4- مشهد. گفتم تهران بهترین جای ایام عیده. ولی عمرا" به پای مشهد نرسه. آرزوی همیشگی م این بوده که لحظه ی سال تحویل بین جمعیت حرم، وول بخورم. واقعا" عاشق شلوغی مشهدم. مشهد بدون جمعیت برام  کابوسه. روز اول سال شیش تا پیامک از مشهد داشتم. واقعا" پژمرده شده بودم. آخر یه روز به این آرزوم میرسم......

5- خونمون. یه ساختمون سه طبقه که کل جمعیتش شیش نفرن. سه تا زن و شوهر. خونه ی ما از اون دست خونه هایی نیست که همسایه ها از حال هم خبر نداشته باشند و برعکس. خیلی هم با هم خوبیم. حتی بعضی شبها اهالی دو یا سه طبقه جمع میشن و شام شون رو یه جا میخورن. ولی قصه در ایام عید فرق میکنه. طبقه اولی ها، دو روز مونده به عید رفتن مشهد. عروس خانوم مشهدی اند و این همه راه زحمت کشیدند و تشریف فرما شده اند به تهران. و آقای داماد برای خوش خدمتی هم که شده برای دست بوسی رفته بودند منزل مشهدی ها تا همین دیروز. نه فروردین. طبقه دومیها، کلا" آویزون. این بشایر رو هنوزه که هنوزه ما ندیدیمشون. فقط همین چند روز پیش اینا بود که تنگ ماهی شون رو آورده بودن جلوی جا کفشی ما گذاشته بودن. این هم یعنی اینکه ما رفتیم مسافرت و حواستون به ماهی ما باشه. از اونجایی که پسره صاحب خونمونه ما هم اطاعت امر و .... 

6- تهران. از تهران نمیشه دو بار نوشت و هر جفتش از مزیتهاش باشه. قصه گله گله فرو رفتن خیابونهای تهران دوباره تو عید اتفاق افتاد. تو این آب و هوای عاشق پیشگی و دونفره، خیابون ظرف چشم برهم زدنی دهن باز میکنه و.... خلاصه باید مراقب بود.

7- سینما. یارو میگفت فقط سه شنبه هاست که قیمت سینما واقعیه و مابقی ایام دوبرابره. و این لبخند ژکوندی ست. اون قیمتهای دو برابری اکثر ایام سال، در عید بیشتر هم میشوند. و ملت ما که عاشق گرونی اند و نگندیدن بازار. حوض نقاشی رو خیلی دوست دارم ببینم و همین طور تهران1500 رو. بقیه شون مزخرفند از نظر من.....

8- گرونی. پسته و آجیل و گرونفروشی و تحریم و نخریدن و از این جور خزعبلات، تو کت ملت در صحنه نمیره.....

9- نه فروردین. سال 82 برام سال سرنوشت سازی بود و احساس میکنم که ترکیب دو وهشت برای من سرنوشت ساز باشه. شاید این یه جور خرافه ست. شما جدیش نگیرید ولی خودم احساسش میکنم. اتفاق ها ی تاثیر گذاری در پیش رو دارم.تصمیم گیری های عمری و اتفاق های عمری....

راستی این پست صد و هشتاد و دوم وبلاگ یک سرخپوست بود.



نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 8:40 توسط سرخپوست |


چشمه ی نوشتنم را با چشمش کور کرد.

کم مینویسی؟ این را من گفتم.

خوبه شما که تند تند آپ میکنید! و او گفت.

و بعد.... همین شد که هست. به هر دلیل و بهانه ایی که فکرش را کنی، دیگر نمی شد نوشت. تا همین امروز و البته همان آن روزی که داشتم میرفتم زیارت.

ولی امروز را دوست داشتم بنویسم. در مترو با ذهنم ور میرفتم که چه بنویسم یعنی اینکه از چه بنویسم.

از احساس هایت بنویس. این را درونم گفت. و گفتم بیشتر بگو.

از احساس های روزانه ات. از حس پدرانه ات. از اینکه گاهی دوست داری زمان زود برود و در آغوش کشیدن را تجربه کنی. از اینکه در کف دستت بگیری و ماهرانه برایش مهد شوی و مامنی برای خوابش. از اینکه پدر مهربانی باشی و تکیه گاهی. از اینکه باید تحمل کنی. از اینکه باید هر روزت، روز پدر باشد و شادترین و صبورترین و خیلی ترین های دیگر. و باز هم میگفت چیزهایی را، درونم. اما گوش من دیگر شنوا نبود. تصویر قاب گرفته ایی در ذهنم برق میزد و دوست نداشتم چشمانم را از آن دریغ کنم. به این فکر میکردم که در طول زندگی مشترکمان هنوز هم اولین هایی داریم. اولین هایی که شاید برایمان خیلی هم مقدس باشند و سر سلسله دار خاطرات خوش.

و تصمیم گرفتم بنویسم از همان احساسات خوبم که هنوز داشت درونم برایم سخنرانی میکرد. و به او گفتم بس است. فقط حرفهایت را تکرار کن تا یادم نرود. یاد خودم افتادم که گاها" تا دو سه بار نشنود یا نبیند به خاطر کوچکش نمیماند. و او میگفت و میگفت. و من هنوز به قاب تصویر زیبای ذهنم مینگریستم.



نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1391ساعت 15:56 توسط سرخپوست |


گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آنروز که با دیده گریان بروم  

تازنم آب درمیکده یک بار دگر

گرمساعد شودم دایره چرخ کبود      

هم بدست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند      

غمزه شوخش و آن طره طرار دگر

.

.

.

بعدا: نوشت: ما که رفتیم امام رضا(ع). نا گفته نایب الزیاره هستیم.


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391ساعت 12:34 توسط سرخپوست |


عادت کرده ایم که ببینیم و خودمان را به ندیدن و نشنیدن بزنیم. عادت کرده ایم و خوب یاد گرفته اییم که وجدانمان را چگونه خام کنیم و چگونه برایش لالایی بخوانیم که به خواب زمستانی برود و حالا حالاها سراغمان را نگیرد. عادت کرده ایم که بهانه بیاوریم و شانه خود را از کارهای باید یمان خالی کنیم و مثلا" بگوییم که وظیفه دولت است یا نیروی انتظامی و از این جور جاها. عادت کرده ایم که اصولمان را انتخابی برچینیم. عادت کرده ایم که خود را غرق کنیم و بعد هر چه که خواستیم بکنیم. عادت کرده ایم که اسم مسلمانی را برگزینیم و امور مسلمانی را به ...چپ بچه نداشته مان حواله کنیم. سید جمال راست میگفت که از مسلمانی اسمش را ما برده ایم و بهره اش را نامسلمانها.

عاشق هندی ها هم شده ام. یک هفته ایی ست برای تجاوز به فلان دختر هندوی تحصن و اعتراض می کنند و خود را به زحمت انداخته اند و از کار و کاسبی و نان شبشان(شاید) افتاده اند. که چرا اینگونه شده است و....؟ و یاد خودمان افتادم که حواله اش میکنیم به نیروی انتظامی و میگوییم پیگیری میکند و از این جور مزخرفات. درد دیگران را داشتن از مرام های دین ماست. میگویند اگر همسایه ات تا چهل خانه آنورتر یک شب گرسنه بخوابد و تو سیر آرمیده باشی، مسلمان نیستی. حضرت مولا میگوید اگر در گوشه ایی از حکومت مسلمین، خلخالی از پای زن یهودی به غارت ببرند و تو فقط بشنوی و بشنوی، آنگاه بمیری، جای ملامت نیست. آن وقت در مقابل چشمان ما بزرگترین جنایات می شود و زورگیری و خفت گیری می شود و ناله ی کمک درمانده ایی به گوشمان میرسد، خود را به هزار راه آن سوتر میزنیم و هزار بهانه می آوریم که....

اهل مروت بودن از دین است. به داد مظلوم بدبخت بی چاره ایی رسیدن در دین است. کمک به دیگران در دین است. امر به نیکی ها در دین است. هلا به زشتی ها در دین است. دینداری فقط به ریش و چادر به سر کردن نیست -کما اینکه اینها هم هست- دین داری به اخلاق نیکو داشتن است. به صفات الهی نزدیکتر شدن است. دین داری خدا شدن است.


نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 11:25 توسط سرخپوست |


برخی امام غایب را خوش میدارند تا امام قائم را.

امام قائم، مبارزه و جهاد و تلاش و شهادت دارد.

اما امام غایب، آنی ست که آنها خوش میدارند.


.

.

.

خدایا، منتظر امام قائم مان کن.


نوشته شده در جمعه هشتم دی 1391ساعت 21:10 توسط سرخپوست |


همین دو روز پیش بود که ناخودآگاه گفتم:

 اِ، دماوند رو ببین. و او هم در جواب گفت:

زیارت قبول.


و راست میگفت، زیارتم قبول. دیدن بلندترین قله ی کشور در تهران به همین راحتی ها که نیست. کلی پس و پیش دارد که بتوانی تنها یک روز در سال او را ببینی.

و همان یک روز بود. امروز که به شرق شهر می نگریستم، هر چه کردم نتوانستمش ببینم.

آری! دیدن آن کوه سپید پای دربند، زیارت قبول دارد.


نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 10:58 توسط سرخپوست |


و بیست و هشتم های عزیزند. و بیست و هشتم آذرها عزیزتر.

و عیدها زیبایند. و عید غدیر زیباتر.

و خدا همیشه با ماست. و گاهی بیشتر.

و همه ی سوره ها زیبایند. و سوره ی یوسف زیباتر.

و همه ی آیاتش دوست داشتنی. و آیه ی 31 بیشتر.

و همه ی وعده های غذایی دلچسبند. و ظهر بیست و هشتم بیشتر.

و رستورانهای خوب زیبایند. اما رستوران طلایی بیشتر.

و بهانه ها ی نوشتن زیادند. اما بهانه ی بیست و هشتم زیباتر.

و همه ی سالها رفتنی اند. ولی سال اول و چهارم از یاد نرفتنی.


.

.

.

بعدا" نوشت: متاسفانه قالب قبلی سرخپوست پرید و هر چه کردم نشد که قالب دوست داشتنی ام برگردد. موقتا" با این قالب نو سر میکنیم تا بعد چه شود...


نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 10:57 توسط سرخپوست |


از بدبختی های این عالم اینه که رییس ت یه آدم زبون نفهمه بیلمز باشه...


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1391ساعت 12:41 توسط سرخپوست |


دوره ی دیجیتال و علایم و صفرها و یکها که باشد،

پرانتزها، شادی و غم می آورند،

:پرانتز بسته، خوشحال است،

:پرانتز باز ناراحت.



نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 8:1 توسط سرخپوست |


هوا که آلوده باشد

حتی اگر کارخانه هم تعطیل باشد،

کار خانه که تعطیل نمی شود.

تو در کارخانه یک کار داری!

اما در کار خانه هم باید بدنبال تهیه ناگت مرغ باشی،

و هم گوشت چرخ کنی،

و هم لباسهای مانده را اتو کنی،

و هم کارهای عقب مانده را انجام بدهی،

و هم ....

لعنت بر آلودگی!

کار کارخانه راحتتر است از کار خانه.


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 11:30 توسط سرخپوست |



خروس محله مان نمیدانست که به پای تخت آمده است و قوانین مدنی بر آن حکم میراند.

هر روز صبح پیش از طلوع، بادی بر غبقبه اش می انداخت و با صدایی نحیب، جماعت خواب را بیدار میکرد.

دلم برایش می سوخت وقتی او را در غل و زنجیر 110 تصور میکردم.

چند روزی ست که دیگر صدایی از او نمی شنوم. به گمانم زبان سرخش سر سبزش را به باد داده است!

در دادگاه صحرایی، شاید به اعدام راضی تر شده باشد تا به حبس!

بانگش جاوید...


نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 10:54 توسط سرخپوست |


اکثرا" که شبیه کبوترها میشود و این سو و آنسو میپرد.

گاهی نیز شبیه بوقلمون میشود و رنگ عوض میکند.

گاهی هم اندازه اش به اندازه ی دل گنجشک ها میشود.

و گاهی شبیه مرغ ها میشود. ولی به جای قد قد، غر غر میکند.

گاهی هم هوس کبک بودن به سرش میزند و چشمش را به روی همه چیز میبندد و خیال میکند که بقیه هم...

گاهی هم لک لک می شود. گردن دلم، دراز میشود و جستجو میکند.

گاهی هم شبیه پرنده دوست داشتنی، اسکول میشود. شبیه که نه! عین خودش. خودش، خودش را سرکار میگذارد.

گاهی هم شبیه جوجه پنج زاری ها میشود و گوشه ایی کز میکند و جان حرکت کردن ندارد.

به نظر میرسد به پرندگان شبیه باشد تا آدمیزاد.



نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 16:33 توسط سرخپوست |


کهریزک عجیب ست.

بافت شهری اش در پستی دو بلندی قرار گرفته است که بعضی ها میگویند دقیقا" بر روی گسل معروف است. همان گسلی که هم در عرض و هم در عمق، موجبات زلزله را فراهم میکند و به زبان دیگر زیر و رو میکند. و حالا مردمانش که از ساکنان کشور همسایه نیز کم ندارد به خوبی و خوشی بر روی این گسل جان، زندگی میکنند.


در گوشه ی میانه ایی شهر، آسایشگاه کهریزک است. هم خانه ی سالمندان است و هم نگهداری از کودکان و هم مراقبت از معلولین. و دعا میکنم که هیچ گاه مگر برای ملاقات آنان گذرتان به آنجا نیفتد.

انتهای آن هم، مرکز بزرگ دفع زباله ی کلانشهر تهران است. از کلانشهر گفتنم مقصود به حجم عظیم زباله هایی ست که هر روز با کامیون های چند ده تنی به اینجا منتقل میشوند. در ضمن بیاد داشته باشید که تولید زباله در کشور ما چند برابر تولید معمول جهانی آن است. اگر و فقط اگر یکبار از کنار آن گذر کرده باشید بوی ناخوش زباله ی آن حتما نوازشتان کرده است. خصوصا" اگر نیمه ی یک ظهر تابستانی باشد که دیگر بدتر. حتما" دل و جگرتان به حلق مبارکتان نزدیک تر شده است. اکثر کارکنان آن هم از همان کشور همسایه است. 

در ابتدای کهریزک هم مامن ابدی است. بهشت زهرا را میگویم. بهشت زهرا دیگر نیاز به توصیف ندارد. مدفنی که مثل تهران کلانشهر مرده ها شده است. قبلا" ترها که همه ی مقبره ها تک طبقه بودند یعنی به ذهن کسی خطور نمی کرد که بعد از مرگ هم باید چند طبقه زیست. ولی از آنجا که کلانشهر شده است، دیگر وجود مقبره های دو و سه طبقه رایج شده است. در ضمن شهرداری هم لطف کرده است برای تفنن زائرین آن بهشت، پارک و وسیله ی بازی و ورزش نیز تعبیه کرده است. شاید برای عبرت باشد دیگر.

از بهشت زهرا هنوز خیلی فاصله نگرفته ایی که به پزشک قانونی میرسی. انصافا" من تحمل توصیفش را ندارم و کلا" بیخیال میشوم. هر گاه که اسم پزشک قانونی میاید یاد دبیر فیزیک سال اول دبیرستانم می افتم که پزشک آن مرکز بود و صبح ها به آنجا میرفت و عصرها با ما کلاس داشت! سبیلش هم که همیشه آویزان بود و ابهت خاصی به وی میداد. سبیلش در حلقم!

آن سو تر از مرکز دفع زباله، زندان بزرگ کهریزک قرار دارد! زندان اوین که شمال شهر است و در بهترین منطقه ی آب و هوایی قرار دارد، بیشتر جهت نگهداری زندانیان سیاسی و از این جور جرمهاست. ولی زندان کهریزک نه! در بدترین منطقه ی آب و هوایی تهران و جنوبی ترین جای شهر و محل نگهداری خطرناک ترین زندانیان است. سال 88 بود که پرده از بازداشتگاه کهریزک برداشته شد. بازداشتگاهی که جدای از زندان کهریزک است. بازداشتگاهی که برای اقرار از اشرار و نگهداری از آنها بود، تبدیل شده بود برای نگهداری از بازداشتیان سیاسی کف خیابانها! چند تن از آنان زیر مشت و مال بازجویان اشرار، جان نازنین شان را از دست دادند. شایعاتی هم مبنی بر تجاوز جنسی و اقدامات دیگر هم پخش شد که همگی تکذیب شدند.

و در میانه ی همه ی این جاها، مردمانی با شادی و خرمی خاصی به زندگی مشغولند. و شهرداری برای اتمام لطف به ساکنان این منطقه مترو راه اندازی کرده است. شاید از ایستگاه کهریزک یعنی جنوبی ترین منطقه تهران تا شمالی ترین جاهای تهران -حدود ایستگاه تجریش- یک ساعت و نیم بیشتر نباشد که این هم به نوبه ی خود رکوردی ست برای سیر شمال به جنوب تهران! و همه خوشحال که چه خوب است، یک ساعت و نیم  از این سر شهر به آن سرش ببشتر طول نمی کشد. 

کهریزک شهر بزرگی نیست ولی اتفاقات بزرگ و مراکز بزرگی در آن است. کهریزک، کوچک بزرگ است. کهریزک کلا" شهر عجیبی ست.


نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 10:45 توسط سرخپوست |


تو مي‌دوني كه من مي‌دونم. من مي‌دونم كه تو مي‌دونستي كه من مي‌دونم. ما مي‌دونيم كه هنري مي‌دونه. هنري مي‌دونه كه ما مي‌دونيم . ما خانواده‌ي دانايي هستيم مادر....



نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 16:19 توسط سرخپوست |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت