X
تبلیغات
نمازهای نخوانده یک سرخپوست
نمازهای نخوانده یک سرخپوست


اگر "چ" مثل چمران است،

"الف" هم مثل آوینی خواهد بود.



نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 11:55 توسط سرخپوست |

1- "سال اتفاق های خیلی خوب" بنظرم این تیتر خوبی برای سال 92 می رسه. سالی که سرشار از اتفاق های خیلی خوب شخصی برای من بود.

2- سال نو مبارک. این تبریک رو دوست دارم به همه ی دوستان خاموش و نیمه خاموش و فعال وبلاگی بگم. دوستانی که دلگرمی بودند و احساس حضورشون و یا کامنتهاشون پشتوانه معنوی بودند برای نویسنده این صفحه مجازی. یکسری صفحات صرف منفی بافی هستند اما خوشحالم که منو دوستان از این دست نبودیم. تو خوشی هامون با هم بودیم و ناراحتی هامون رو هم با هم به اشتراک گذاشتیم. اگه زیارت میرفتیم ذوق داشتیم که به بقیه هم بگیم و بگیم که به یادشون هستیم اگه اتفاق خوبی رخ میداد می گفتیم و بقیه هم لذت میبردند و اگه ناراحتی هم بود به هم دلداری می دادیم. این خصلت باعث شده که این مجاز به واقعیت زندگی دوستانه خیلی شباهت پیدا کنه.

3- محمدصادق. امسال شیرین ترین لحظات زندگی مون با تولد محمدصادق اتفاق افتاد. عسل بابا که هر روز شیرین تر از دیروزش میشه. خدایا از تو ممنونیم.

4- عروسی. محمود و ساجده ازدواج کردند. این هم یکی از شیرین ترین خاطرات 92 بود. ازدواج محمود برای خیلی از دوستان _اون یکی دنیا_ خبر فوق العاده و شیرین بود و لبخند رضایت رو به سختی می شد از روی لبهاشون جمع کرد. می دونم که زوج موفقی میشن. و زندگی جدیدشون رو همونطوری پیش میبرن که خودشون دوست دارن. و اوج لذت و کامروزی رو از کنار هم بودن احساس خواهند کرد. اینو با تک تک سلول های بدنم اعتقاد دارم. از صمیم قلب به ساجده و محمود که اتتفاقا" هر دو از دوستان نزدیک _اون دنیایی_ هم هستند تبریک می گم.

5- نامزدی. محمد و حنانه. لحظات آخر 92 اتفاق افتاد. بالاخره عزیزترین دوستم هم، به ازدواج نزدیک شد. هر چی از محمد بگم کم گفتم. عزیزترین دوست در موردش بی انصافیه. کسیکه من مثل یه برادر دوستش دارم و بهش احترام میزارم. الحمدلله تا الان در همه ی زمینه های زندگی موفق بوده و امیدوارم تا ابد هم موفق بمونه. به حنانه خانم هم فوق العاده تبریک می گم و آرزوی بهترین ها رو براشون دارم.

6- خاله. اوایل 92 بود که از دنیا رفت. دیابت و کم بینایی و فشارخون بالا و کار نکردن کلیه ها و... بیماری هایی ست که در مادر من جمع اند. و قرار بود که خیلی خیلی آروم به مادرم خبر فوت خاله رو بدیم. برادرم رفته بود منزل اونها و در برگشت اعلامیه های فوت رو جا گذاشته بود. و به من زنگ زد که چه سوتی ایی داده و قرار شد من زود برم خونه که اعلامیه ها رو بردارم. پیش از من مامان اعلامیه ها رو دیده بود و به آقام داده بود که این برای کیه. و پدرم هم بی خبر از همه جا اسم روی اعلامیه رو خونده بود. و سر بزنگاه من رسیدم. و مادرم پرسید که این اعلامیه های کیه؟ یعنی نتونسته بود خبر مرگ خواهرش باورش بشه. و همه ی ما هم باورمون نشده بود که خاله از دنیا رفته. و مصیبت سختی بود خصوصا" برای خانواده ی خودش.

7- عمه. اواخر 92 بود که از دنیا رفت. انسان فوق الاده ایی بود فوق العاده. شاید بیشتر از 15 سال بود که از دست و پا افتاده بود ولی ذره ایی از دل اطرافیان نه. ایمان و مهربونی و حسن خلق ش تو دل همه جا باز کرده بود.

8- پدر و مادرم. هر چی که میگذره نیازها و احتیاجاتم به اونها بیشتر میشه. خدا بهم کمک کنه که بتونم فرزند خوبی براشون باشم. خدایا حافظشون باش. امسال هم مثل سال های گذشته سال را در کنار آنها نو کردیم. به نعمت بودن شان ایمان دارم.

9- کار. موفقیت های کاریم توی این یه سال خیلی خوب و زیاد بود. خدایا شکرت.

10- -تکراری از نوروز 92-تهران. بهترین جا برای تفریح در ایام عید، همین تهران لندهور وقتهای دیگه است. آب و هوای ملس بهاری و خیابونهای خلوت. این یعنی اینکه تهران بهترین جای عیده...

11- -تکراری از نوروز 92- مشهد.گفتم تهران بهترین جای ایام عیده ولی عمرا" به پای مشهد نرسه. آرزوی همیشگی م این بوده که لحظه ی تحویل سال بین جمعیت حرم باشم. واقعا" عاشق شلوغی مشهدم. مشهد بدون جمعیت برای من کابوسه...

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 12:1 توسط سرخپوست |

نمیدانست چه بگوید که بهتر باشد. دعای چهل و چند روز پیشش، گوشواره ی چشمانش شده بود. هر که و هر چه را که می دید، یاد خودش و محمدرضا و آن دعایش می افتاد. به خیالش هم نبود که دعایش زود بگیرد. و این همه زود. محمدرضا از او قول گرفته بود که اگر دعای اولش نباشد حتما" دعای دومش، حاجت او باشد.

وقتی امیرمهدی را فارغ شده بود، از خدا خواسته بود که شهادت را نصیب همسرش کند.


نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 0:1 توسط سرخپوست |

عکس مربوط است به لحظه ی رضایت خانواده ی کودک دو ساله به اهداء عضو:

اما....

اما

گاهی وقتها

ده میلیون نومن

هزینه زنده ماندن می شود.

35 آمپول سیصد هزار تومنی.

لینک کمک به محمد دوازده ساله

چو عضوی به درد آورد روزگار- دگر عضوها را نماند قرار

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 22:49 توسط سرخپوست |


چقدر

خوبه

آدم

صاحب

داشته

باشه...


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 14:32 توسط سرخپوست |

دی شب که از خدا عذر می خواستم،

از خودم، شرمم آمد.


نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 11:16 توسط سرخپوست |

بعضی ها از 280 کیلومتری از ناضریه به راه افتاده اند و برخی از 80کیلومتری از نجف. بیابانها را یک به یک طی می کنند. سوز سرما را احساس نمی کنند و با کمترین امکانات، فقط فقط می خواهند خو را برسانند به کربلا. نه ساکی نه باری و نه بنه ایی. جوان و پیر هم ندارد. طفل و نوزاد هم ندارد. با قدم های از جنس یاحسین یاحسین طی طریق می کنند.

هل الدین الا الحب؟ تنها عشق حسین است که روحیه ی خشونت بار فرد نظامی عربی از جنس عراق را میتواند نرم کند و به پابوسی زائر کربلا وا دارد. بوسه ای از جنس عشق از جنس ناب نوکری.


لا یمکن الفرار از عشق حسین....

دست چپ اش را جلو آورد.

گفتند: دست راست!

گفت: دست راستم را دفعه قبل قطع کردید. فقط همین ام مانده. زودتر بزنیدش وقت زیارتم دیر شده است.

خلیفه ی ظالم، عوارضی زیارت حسین را، قطع دست گذاشته بود.

درک من پایین است ولی این زائر خوب می داند که مسیر عشق چیست.

خرم آن لحظه که یاری به نگاری برسد....


*زیارت در روز اربعین قله آمال است. ان شاالله بزودی همراه با محمدصادق.

*السلام علی زائر کربلا

*زیارت نزدیک که قسمت نشد ولی زیارتنامه اربعین که هست. چند صفحه ایی هم بیشتر نیست. از اعمال موکد است. ما را هم یاد کنید.


نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1392ساعت 8:9 توسط سرخپوست |


پنج شنبه، ساعت 11 صبح قرارمان بود. دی روز اش عید غدیر بود. تا خانواده عریض و طویل مان جمع شوند، زمان برد. صدای موذن پشت زمینه صدای عاقد شده بود. از آن زمان به بعد، بیست و هشتم آذر ها شد یکی از بهترین روزهای سال.

سال گذشته خانم همسر با خبر "محمدصادق" دار شدنمان، سورپرایزمان کرد. و امسال با محمدصادق عزیز جشن سه نفره گرفتیم.

می گویند همسر نیکو یکی از دو نعمت بزرگ الهی ست. خدایا سپاس


نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 12:26 توسط سرخپوست |


خوره ایی رفته به جان من و هر دم میگوید:

تو اگر پست نبودی حرمت می بردند




نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 21:9 توسط سرخپوست |

زائر شدم نسیم، صدای مرا گرفت
از دستم التماس دعای مرا گرفت

یک شب کنار پنجره فولاد، مادرم
آن قدر گریه کرد شفای مرا گرفت

یک پارچه گره زد و تا سال های سال
«سهمیه امام رضای» مرا گرفت

صحن تو، آسمان تو، گنبد طلای تو
حتی مجال کرب و بلای مرا گرفت

ایمان نداشتم که ضمانت کنی مرا

تا این که آهو آمد و جای مرا گرفت


* عجیب کرده هوایت دلم، مرا بطلب

*خیلی وقته که زیارت نرفته ایم. منتظریم کی اولین زیارت سه نفری قسمتمون می شه؟

*سخت به هوای حرمت محتاجم

*دستم بگیر، بی تو نانم آجر است

* آرزو دارم اربعین ام را در حرمت باشم...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 11:3 توسط سرخپوست |


در رویاهایم روزی را میدیدم که پسرم را پیرهن حضرت علی اصغر به تن کرده و به هیئتمان برده ام. و این رویای شیرین پسر دارشدنم بود. گرچه دختر را ناز پدر می خواندم و پسر را فلان. ولی همان لحظه ی شبه علی اصغر شدنش را به عالمی عوض نمی کردم. و زیاد می شد که پیش خودم روضه ی حضرت اسماعیل و ماجرای حضرت ابراهیم و ذبح عظیم و حضرت آسیه را زمزمه می کردم و زمزم اشکم آبیاری ام می کرد.

مثل روزهای امتحان شده بود. مثل اول ترم که کلی برنامه ریزی و از این جور حرفها ولی نزدیک روز امتحان تشویش و اضطراب و دل نگرانی و ....

روز هفتم که شده بود نگرانی ام بیشتر شده بود. شاید دلیل لباس حضرت علی اصغر نخریدن اش همین بود. اگر چه بهانه ها بود. و دست آخر خودم هم نخریدم. حبیب برایمان خرید. از دوستش ثار الله*. سخنرانی هیئت تازه تمام شده بود که زنگ زد بیا جلوی درب. و خریده بودتش. خانم همسر لباسش را به تنش کرد. و من، دل جلو بردنش را نداشتم. دل می خواهد که کودک چند ماهه ات را دست روضه خوانی بدهی که روضه ی حضرت علی اصغر می خواند. شاید دوست داشته باشی که بمیری که فرزند تو زنده است و.... دل دل می کردم که احمد را دیدم. احمد را دوستش دارم. حال و هوای خوبی حاکمش شده است. قبل ترش به قاسم مان فکر میکردم. ولی احمد بهتر بود. محمد صادق را بغلش دادم که ببردش جلو. و داستان بر سر تیر، گیر کرده بود...

از عقب نگاهشان می کردم و ....


سفت بغل کردن را دوست دارم. محمد صادق را سفت سفت فشارش می دهم. و عاشق خنده هایش هستم. و امروز از خودم ناراحتم. غر می زد که بازی کند و من به او هیس را نشان دادم و طفلی ساکت شد. و ناراحت ناراحتم.

از چند وقت پیش بفکر چهار ماهه شدنش هستم. واکسن دو ماهگی ما را، ترسان ریسمان سیاه و سفید کرده. و چهارشنبه موعد واکسن چهار ماهگی ست.



*ثار الله: نام مورد علاقه. خیلی دوست داشتم که نام پسرم باشد و خیلی ها نقدش می کردن. و من را سخت درگیر کرده بود این اسم.


بعدا" نوشت: عکس محمد صادق در جمع شیرخوارگان.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 20:53 توسط سرخپوست |

دیروز دوماهگی محمدصادق بود. و آغاز نو شدن ماهها، همراه با درد است برای نوزاد. صبح همسری و محمدصادق و میم برای واکسن رفته بودند.

-میم شخصیت جالبی داره. به خانم همسر، در حد خواهری کمک میکنه. از اون زناست که شوهرشون بدون اجازه ی ایشون آب هم نمی خورن.-

قطره استامینوفون اثر کرده بود. تا چند ساعت اول، طفلی دردی نداشت، اما بعدش با جیغ های بنفش امان خودش و خانم همسر رو برده بود. البته میم تا بعدازظهر که من از سرکار بیام پیششون مونده بود. من که اومدم، بنده خدا پا به فرار گذاشت.

من، حالا شده بودم تازه نفس رالی گریه های محمدصادق. اولش خیلی با اعتماد بنفس پیش اومدم. اعتماد بنفسم بعضی جاها اعتماد بنفش می شد. دود و بوق از سرم بلند میشد. با همه ی این اوضاع تا آخر پیش اومدم. شب ساعت 3وخورده ایی بود که حضرت آقا خوابیدند. یعنی قبلش هم میخوابیدنا. ولی چه خوابیدنی. بیست دقیقه بیشتر طول نمی کشید و تازه با یه جیغ بنفش از خواب می پرید.

گریه برای بچه خیلی طبیعیه. خصوصا" بعد از واکسن زدناش. ولی چون تا الان محمدصادق اینطوری نبود برای جفتمون سخت بود. 

این هم از عمر شبی بود که گذشت....

صبح خانم همسر گفت لطفا" امروز رو مرخصی بگیر. برای دیروز هم گفته بود که نشد. صبح به رئیس پیام دادم که امروز تشریف نمیارم. ایشون هم جواب دادن که باشه ولی مرخصی سه شنبه کنسل بشه. دیروز به رئیس گفته بودم سه شنبه رو مرخصی میخوام. عرفه است. از اون سر تهرون نمیشد بزنم برم این سر تهرون. بخاطر همین گفتم که مرخصی می گیرم که اون هم.... ولی جورش میکنم. عرفه های تهران رو نباید از دست داد. شاید تو عالم تک باشن....




برچسب‌ها: محمدصادق, روزانه, عرفه
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 10:11 توسط سرخپوست |


1- هر که شهید نشود، لاجرم میمیرد. 

2- صحبت کردن از غربت شهدا و مادر و پدر شهدا خیلی راحتتر از گذشته است. حتی قبلش، گلو را هم صاف میکنند، شاید حق مطلب اداء شود.

3- شال و کلاههای بافته را دور طلایی کرده بود. آنها را به مسئول کمیته جمع آوری هدایا که داد، رفت. صدایش زد که مادر، رسیدتان را تحویل بگیر. خندید.

آن وقت هم که پسرانم را هدیه کردم رسید نگرفتم.

4- دیشب برنامه ایی از سیما پخش می شد و گزارش از فرماندهان شهید دفاع/جنگ را نشان می داد. از جهان آرا، صحنه های مربوط به فیلم "دوئل" را پخش کرد و از فیلم "روز سوم" هم، بسیجی ای که با بی سیم با آن طرف خط که جهان آرا بود صحبت میکرد را نشان داد. و از ابراهیم همت هم گفت که هیچ فیلم و سریالی نیست و به چند صحنه ی گرافیکی بسنده کرد.

راستی، از همت فقط اتوبانش را بلدیم؟

5- از میان دوستانم، علی اکبر صادقی را یک جور دیگر دوست دارم. از اویی که فقط یک عکس دیده ام با چند خاطره و یک مزار.

6- قبلا" ترها نوشته ایی داشتم "جنگ ما جنگ نبود". خیلی دوستش داشتم. پیدایش نمیکنم.

7- شهید گمنام سلام...

8- راستی آرمیتا هفت ساله شد. ابتدایی اش را بدون عکس یادگاری با پدر، شروع کرد.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت 13:4 توسط سرخپوست |

دیشب به خونمون برگشتیم و امروز فرصتی شد تا عکسهای فینقیلی بابا رو آپ کنم. ظهر درگیر آپ کردن بودم که پیغام خطا داد و خلاصه از 5تا عکسی که درنظر داشتم فقط یکی ش بارگذاری شد و از اون طرف محمدصادق هم شروع به بی قراری کرد و من هم پدرانه به آغوشش کشیدم و خلاصه ادامه فیلم و از این جور چیزها....

ظهری خواستم بگم که لطفا" ماشالله یادتون نره و هر کی خودشو بهتر میشناسه اسپند هم دود کنه! :)






راستی کامنتهایی که برای پست قبلی هم گذاشته بودین خیلی جالب بود.


برچسب‌ها: محمدصادق
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 20:48 توسط سرخپوست |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت