نمازهای نخوانده یک سرخپوست

گاهی می شود که حتی همکاران، نگرانت می شوند و چند دقیقه درمیان کنترلت میکنند...

دلت بی جهت شور می زند،

تمرکز نداری،

خواب دیشب، سکانس سکانس از دیدگانت رد می شود،

خاطرات کوتاه مدت و بلند مدت ات را به یاد می آوری،

از معمولی ترین برخوردها، دلگیر می شوی،

چشمانت وق می زند که مثل همیشه نیستی،

دلت می خواهد جنگل بروی، از آن جنگل ها که هیچ صدایی غیر از طبیعت از آن نمی شنوی،

دلت می خواهد به آن تونلی بروی که مثل غار میماند و فقط صدای سکوت از در و دیوار آن میبارد و در دلت احساس ترس میکنی و صدای سوت ممتد سکوت گوشت را کر میکند،

یاد بدهکاری هایت می افتی،

سرانجام آینده، نگرانت میکند،

حوصله ی هیچ کس را نداری،

خنده های محمدصادق هم خیلی آرامت نمی کند،

صدای مادرت هم نگرانت می کند،

نگران هر چیز و ناچیزی می شوی

و  :(

حال این چند روز، خیلی شبیه احوالات بالاست. شاید افسردگی موقت باشد. خوب می شود.

 

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 20:34 توسط سرخپوست |

 

رمز به دوستان داده می شود.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 18:15 توسط سرخپوست |

 

 

...

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 17:8 توسط سرخپوست |

ساعت 6عصر قرارمون بود. با وسواسی که دچارش شده بودیم، مقید بودیم که به موقع برسیم. چند دقیقه ایی مانده بود به قرار که از همه زودتر آنجا بودیم.

از سمت صحن جمهوری، پله های برقی را آمدیم پایین. از همان خادمی که نایلون های نوی خالی کفش را به زائرین می داد پرسیدیم: عروس داماد ها کجا می روند؟

با دستش سمت چپ پله ها را نشانمان داد. وارد که می شدی گله به گله، تازه بخت هایی را میدیدی که با خانواده ها و قوم و خویش و دوستان، جمعی شده بودند و دایره ایی بزرگ یا کوچک ایجاد شده بود. عروس و داماد همراه عاقد، بالای این گردی به سمت قبله نشسته بودند. تنها چیزی که از ذهنمان، با دیدن این مناظر از خاطرمان خطور میکرد، این بود: "چقدر عالی است". تصوری با طعم حسرت و غبطه و ای کاش.

چرخی زدیم که خانواده ها را پیدا کنیم. فهمیدیم که زودتر از بقیه رسیدیم. از اینکه رفقا، پرچم را زودتر بالا داده بودند احساس رضایت داشتم.

سمیه و محمدصادق و امین و زهرا در گوشه ایی ایستادند. من هم رفتم جلوی در، تا آشنایی ببینم. محمد و حنانه هم رسیدند. گوشه ی بالایی سمت راست رواق خالی شد. همانجا نشستیم. وسایل مان را هم مثل زنبیل های صف شیر، اطرافمان گذاشتیم که مثلا" اینجا قرق شده است. کم کم اک همه رسیدند.

زهرا وسایل سفره ی دوست داشتنی و ساده ی عقد را از حنانه گرفت. با همان سلیقه و حساسیت های خودش، سفره ی ایی پهن کرد. دو سجاده که عروس و داماد بر آن می نشستند و مهر و تسبیحی که خوش نشسته بودند و آینه ی کوچکی که زهرا از کیفش کند و در آن گذاشت و دست آخر هم رحل و قرآن. زهرا میگفت از وقتیکه این کیف آینه دار را امین برایش خریده اولین باری ست که از آینه اش استفاده میکند.

هر چه جمع مان جمع تر میشد، محمدصادق بی قراری بیشتری میکرد. در میان آن ازدحام هم که نمیشد رهایش کرد. بغل به بغل می چرخید. حاج حسین هم عنایت ویژه به محمدصادق ابراز میکرد ولی محمدصادق بود و  انرژی انباشته شده ایی که مهار نشدنی بود.

عاقد هم رسید. از آشنایان زن دایی دوست حنانه بود. با سفارشی که شده بود تشریف آوردند. محاسن سفید بود. چند دقیقه ایی طول کشید تا نفسش بالا بیاید. کنارش نشستم. خوش و بشی با هم کردیم. خوش صحبت و بذله گو بنظر می رسید. نام عروس داماد و مهریه را پرسید. مهریه را نمی دانستم. از محمد سوال کردم. بنده خدا داماد هم نمی دانست!

مادر و پدر محمد، وحید، حاج حسین، مهدی، خواهر محمد و ماها از طرف داماد. پدر و مادر حنانه، پدر بزرگ و مادر بزرگ، خواهر حنانه و فاطمه سادات، علی آقا، خاله، شوهر خاله، دخترخاله و حسنی، از طرف عروس.

وحید دوربین گوشی اش را روشن کرد. سعی می کرد از تمام لحظات عقد برادرش تصویربرداری کند. همزمان امین هم عکس می گرفت. در انتهای سالن محمدصادق به بغل بودم که دیدم روبوسی ها شروع شد. تصویر همه ی لحظات ضبط میشد. لحظه ی روبوسی وحید دوربین به مهدی داده شد. محکم به پشت محمد می زد. این یعنی خیلی دوستت دارم و خیلی خوشحال. نوبت عکس دسته جمعی شد. از این عکس های چند ردیفه.

دست آخر هم عروس و داماد در کنار هم، حلقه های عشق و محبت و دلدادگی به دست هم کردند و یکدیگر را وامدار وفاداری خویش.

کتاب کوچک قرمز رنگی که با روبان رنگی بسته شده بود هم بعنوان هدیه عروس داماد به خانواده ها اهدا شد. "کتاب کوچک عشق" اسم کتابش بود.

عقربه ها 120 درجه شده بودند و وقت نماز به افق مشهد. ساعت هشت در جوار امام هشتم.

.

.

.

بعدا" نوشت: گرچه همه ی نوشته هایم برای دل خود خود خودم است...

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 20:32 توسط سرخپوست |

وقتی دیواری فرو میریزد یک آواری دارد و وقتی که ساختمانی خراب می شود یک مقداری و وقتی که کوهی متلاشی می شود سنگینی آن بسیار بزرگتر و عواقب آن بسیار دامن گیرتر.

هر چقدر که بزرگتر باشی شکستنت سخت تر می شود و سنگین تر.

 قسم جلاله خورده می شود که ارکان و پایه های هدایت الهی منهدم شد با شکسته شدن تو یا علی.


- «تهدّمت والله ارکان الهدی وانطمست أعلام التّقی وانفصمت العروة الوثقی قُتل ابن عمّ المصطفی قُتل الوصیّ المجتبی قُتل علیّ المرتضی قَتَله أشقی الْأشقیاء»،
سوگند به خدا که ارکان هدایت در هم شکست و ستاره‌های دانش نبوت تاریک و نشانه‌های پرهیزکاری بر طرف شد و عروه الوثقی الهی گسیخته شد، زیرا پسر عموی رسول خدا(ص) شهید شد، سید الاوصیا و علی مرتضی به شهادت رسید، وی را سیاه بخت‌ترین اشقیاء به شهادت رسانید.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 4:10 توسط سرخپوست |

- روزه داری ماه رمضون، وسط تابستون از نوع مردادش، از نیمه گذشته. تا اینجا فوق العاده بوده. خدایا ازت ممنونیم. باید 18 روز پیش میگفتیم سلام بر تو ای بهترین زمانها، که زمانی بهتر از تو نیست. گفتن الانش هم حتی لذت داره. شبهای ماه رمضون با شیخ رو با چیزی نمیشه عوض کرد. خدایا به خاطر شیخ ازت ممنونم. پدر معنوی مون شده شیخ عزیز. مکث قبل از جواب دادنش، منو کشته.

- افطاری ها یا مهمون بودیم یا میزبان. البته که مهمون بودن هامون خیلی بیشتر از میزبانی بود. خدا را شکر که تنها نبودیم و دستهای زیادی در سفره هامون باز بوده.

- شب قدر، زمان نزول دفعی قرآن بوده بر سینه رسول اکرم. نزول دفعی ای که تدریجی ش 25سال طول کشید. امشب نزول دفعی سرنوشت و تقدیر سالیانه عمر ما هم هست. شبی که اعمال زیاد دارد و تفکر جایگایاه ویژه. دعای در حق همدیگر هم بی برو برگرد جواب میده. اینو یادمون نره. چرا که سیره حضرت زهرای کبری هم بوده. در روایات شب قدر به حضرت زهرا نسبت داده شده است. توجه به ایشون هم ان شاالله کارساز خواهد بود. دعاهای بین دو ذکر صلوات هم مستجاب خواهند بود به لطف خدا.

- سال گذشته بعد از ماه رمضون محمدصادق عزیز بدنیا اومد. امسال هم قسمت شده بعد از ماه مبارک به مشهدالرضا بریم. امید داریم بتونیم رزق عمرمون رو از حضرت خوبیها هدیه عید بگیریم. آقای دولابی علمشون رو از امیرالمومنین داشتند و علامه حسن زاده علمشون رو از حضرت رضا کسب کردند. خدایا ظرف ما رو هم مظروف لطف حضرت قرار بده.

هر چند که در شهر تو بازار زیاد است

باید برسم زود... خریدار زیاد است

من در به در پنچره فولادم و عمریست

بین من و آن پنجره دیوار زیاد است

- مشهد رفتنمون بخاطر عقد محمد عزیزه. خدا بهشون لطف کرده عقدشون توی دارالحجه(همون جایی که نزدیکترین مکان به مضجع شریف رضوی هست) بسته و تحکیم بشه. ما هم مدعو این پیمان دوست داشتنی هستیم. امیدوارم حتی لحظه ایی در زندگی شون، بدون توجه حضرت رضا نباشه.

- انرژی من+مامان محمدصادق به توان 100 کمتر از انرژی فنقلیه. هرچی می دویم به پاش نمی رسیم.

دیشب مادر بچه شر فامیلمون میگه: محمدصادق روی محمدرضا رو فکر کنم سفید کنه. این یعنی خدایا خیلی کمکمون کن.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 19:10 توسط سرخپوست |

 دوستانم همگی بزرگ شدند و قد کشیدند و دانشگاه رفتند و سر کار رفتند و ازدواج کردند و .....

هر کدام زندگی جدیدی را شروع کردند و سر خانه و کاشانه خود رفتند.

دغدغه هایشان متفاوت می شوند. زندگی های جدید بر آن اساس پی می گیرند.

دوستانم را که میبینم، ناخودآگاه یاد ضعیف ترین آدمها و ضعیف ترین ضعیف هایشان می افتم. ترس پنهانی، همیشه در وجودم بالا و پایین می شود، خوف و رجایی که گاهی تا مرز مرگ پیش میبرند ماها را.

میگوید: دوست دارم خانه ام نزدیک محل کارم باشد. همین طور نزدیک محل کار همسر. در ضمن تمام اعضاء خانواده ی او هم نزدیک همان حوالی هستند.

دل من از همین الان تنگش میشود. و میدانم که قبلا" اینها را میفهمید ولی الان نه!

همیشه این را باور داشتم که دوستی های دیرینه مانند قوم و خویش میماند. ولی او این را باور نکرد.

"برای دوستم که همیشه دوستش دارم"

 

 

پی نوشت: محمدصادق عزیز، هر روز شیرین تر و دلنشین تر از گذشته اش می شود. لذت پدر بودنش را زیاد میبرم. پسر فوق العاده ایی است.

 

نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393ساعت 14:43 توسط سرخپوست |


سلام عزیز خوبم.

این مطلع پیامک امروزم به همسر عزیزم بود. همسری که تا همین چندی پیش فقط زنانگی اش اظهار میشد و الان....

اوج آرامش یک مادر را میتوانی در او کاملا" احساس کنی. مادرانه هایی که تنها از یک مادر بروز میکنند:

شب نخوابیدنهای مکرر برای او که خوابش عمیق بود.

کم خوابیدنهایی که برای او خواب طولانی عادت بود.

شست و روب های بسیار که بعد از مادر شدنش بسیار بیشتر شد.

شستن مدفوع و ادرار نوزاد برای او، که پیش از این کاملا" حساس بود.

خانه ماندنهای زیاد برای او که از خانه بیرون رفتن عادت دوست داشتنی بود.

محروم شدن از تفریح و گشت و گذار و سینما و پارک و مهمانی برای او که عادت داشت.

و.....

غیره هایی که شمردنشان حوصله می خواهد و درک همسرانه. تربیت فرزند بسیار مهم است و میدانم و خوب میدانم که همسر خوبم این مادرانه را هم خوب، جاری و ساری خواهد کرد. مادرانه هایی که هرگز یک پدر، توفیق آن را نخواهد داشت. و مادر بودن صبر می خواهد شبیه به آنی که ایوب نبی داشت. و این صبر خدا دادی ست.

میلاد مادر خوبیها فرصت غنیمتی بود برای ابراز دلبستگی های دوباره ایی برای همسر عزیزم. برای اویی که مادر بودنش معصومیت زنانه اش را بیش از پیش کرده.

و امروز محمدصادق بوسه ایی جانانه به دستان پر مهر مادر مهربانش نصیب کرد. بوسه ایی که آرزو میکنم دوام ابدی داشته باشد و هر لحظه توفیق بوسیدن این دستان الهی را بیابد. 


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 16:33 توسط سرخپوست |


اگر "چ" مثل چمران است،

"الف" هم مثل آوینی خواهد بود.



نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 11:55 توسط سرخپوست |

1- "سال اتفاق های خیلی خوب" بنظرم این تیتر خوبی برای سال 92 می رسه. سالی که سرشار از اتفاق های خیلی خوب شخصی برای من بود.

2- سال نو مبارک. این تبریک رو دوست دارم به همه ی دوستان خاموش و نیمه خاموش و فعال وبلاگی بگم. دوستانی که دلگرمی بودند و احساس حضورشون و یا کامنتهاشون پشتوانه معنوی بودند برای نویسنده این صفحه مجازی. یکسری صفحات صرف منفی بافی هستند اما خوشحالم که منو دوستان از این دست نبودیم. تو خوشی هامون با هم بودیم و ناراحتی هامون رو هم با هم به اشتراک گذاشتیم. اگه زیارت میرفتیم ذوق داشتیم که به بقیه هم بگیم و بگیم که به یادشون هستیم اگه اتفاق خوبی رخ میداد می گفتیم و بقیه هم لذت میبردند و اگه ناراحتی هم بود به هم دلداری می دادیم. این خصلت باعث شده که این مجاز به واقعیت زندگی دوستانه خیلی شباهت پیدا کنه.

3- محمدصادق. امسال شیرین ترین لحظات زندگی مون با تولد محمدصادق اتفاق افتاد. عسل بابا که هر روز شیرین تر از دیروزش میشه. خدایا از تو ممنونیم.

4- عروسی. محمود و ساجده ازدواج کردند. این هم یکی از شیرین ترین خاطرات 92 بود. ازدواج محمود برای خیلی از دوستان _اون یکی دنیا_ خبر فوق العاده و شیرین بود و لبخند رضایت رو به سختی می شد از روی لبهاشون جمع کرد. می دونم که زوج موفقی میشن. و زندگی جدیدشون رو همونطوری پیش میبرن که خودشون دوست دارن. و اوج لذت و کامروزی رو از کنار هم بودن احساس خواهند کرد. اینو با تک تک سلول های بدنم اعتقاد دارم. از صمیم قلب به ساجده و محمود که اتتفاقا" هر دو از دوستان نزدیک _اون دنیایی_ هم هستند تبریک می گم.

5- نامزدی. محمد و حنانه. لحظات آخر 92 اتفاق افتاد. بالاخره عزیزترین دوستم هم، به ازدواج نزدیک شد. هر چی از محمد بگم کم گفتم. عزیزترین دوست در موردش بی انصافیه. کسیکه من مثل یه برادر دوستش دارم و بهش احترام میزارم. الحمدلله تا الان در همه ی زمینه های زندگی موفق بوده و امیدوارم تا ابد هم موفق بمونه. به حنانه خانم هم فوق العاده تبریک می گم و آرزوی بهترین ها رو براشون دارم.

6- خاله. اوایل 92 بود که از دنیا رفت. دیابت و کم بینایی و فشارخون بالا و کار نکردن کلیه ها و... بیماری هایی ست که در مادر من جمع اند. و قرار بود که خیلی خیلی آروم به مادرم خبر فوت خاله رو بدیم. برادرم رفته بود منزل اونها و در برگشت اعلامیه های فوت رو جا گذاشته بود. و به من زنگ زد که چه سوتی ایی داده و قرار شد من زود برم خونه که اعلامیه ها رو بردارم. پیش از من مامان اعلامیه ها رو دیده بود و به آقام داده بود که این برای کیه. و پدرم هم بی خبر از همه جا اسم روی اعلامیه رو خونده بود. و سر بزنگاه من رسیدم. و مادرم پرسید که این اعلامیه های کیه؟ یعنی نتونسته بود خبر مرگ خواهرش باورش بشه. و همه ی ما هم باورمون نشده بود که خاله از دنیا رفته. و مصیبت سختی بود خصوصا" برای خانواده ی خودش.

7- عمه. اواخر 92 بود که از دنیا رفت. انسان فوق الاده ایی بود فوق العاده. شاید بیشتر از 15 سال بود که از دست و پا افتاده بود ولی ذره ایی از دل اطرافیان نه. ایمان و مهربونی و حسن خلق ش تو دل همه جا باز کرده بود.

8- پدر و مادرم. هر چی که میگذره نیازها و احتیاجاتم به اونها بیشتر میشه. خدا بهم کمک کنه که بتونم فرزند خوبی براشون باشم. خدایا حافظشون باش. امسال هم مثل سال های گذشته سال را در کنار آنها نو کردیم. به نعمت بودن شان ایمان دارم.

9- کار. موفقیت های کاریم توی این یه سال خیلی خوب و زیاد بود. خدایا شکرت.

10- -تکراری از نوروز 92-تهران. بهترین جا برای تفریح در ایام عید، همین تهران لندهور وقتهای دیگه است. آب و هوای ملس بهاری و خیابونهای خلوت. این یعنی اینکه تهران بهترین جای عیده...

11- -تکراری از نوروز 92- مشهد.گفتم تهران بهترین جای ایام عیده ولی عمرا" به پای مشهد نرسه. آرزوی همیشگی م این بوده که لحظه ی تحویل سال بین جمعیت حرم باشم. واقعا" عاشق شلوغی مشهدم. مشهد بدون جمعیت برای من کابوسه...

نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393ساعت 12:1 توسط سرخپوست |

نمیدانست چه بگوید که بهتر باشد. دعای چهل و چند روز پیشش، گوشواره ی چشمانش شده بود. هر که و هر چه را که می دید، یاد خودش و محمدرضا و آن دعایش می افتاد. به خیالش هم نبود که دعایش زود بگیرد. و این همه زود. محمدرضا از او قول گرفته بود که اگر دعای اولش نباشد حتما" دعای دومش، حاجت او باشد.

وقتی امیرمهدی را فارغ شده بود، از خدا خواسته بود که شهادت را نصیب همسرش کند.


نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 0:1 توسط سرخپوست |

عکس مربوط است به لحظه ی رضایت خانواده ی کودک دو ساله به اهداء عضو:

اما....

اما

گاهی وقتها

ده میلیون نومن

هزینه زنده ماندن می شود.

35 آمپول سیصد هزار تومنی.

لینک کمک به محمد دوازده ساله

چو عضوی به درد آورد روزگار- دگر عضوها را نماند قرار

نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 22:49 توسط سرخپوست |


چقدر

خوبه

آدم

صاحب

داشته

باشه...


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 14:32 توسط سرخپوست |

دی شب که از خدا عذر می خواستم،

از خودم، شرمم آمد.


نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 11:16 توسط سرخپوست |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت