من هنوز هم هستم...

بگذار تا زشارع میخانه بگذریم
کز بهر جرعه ایی همه محتاج این دریم

ادامه ی تاریخ به مبداء خود بازگشته ست، گرچه کسی نا و توانی ندارد اما هر کسی بدنبال گل گمشده ی خویش می گردد و .....
و اما ...
و اما مادری بدنبال گلدان گل پرپر شده اش...
تجسمش سخت است خیلی سخت...
.
.
.
پی نوشت: خدایا در اربعین روزی، زیارتش روزی ما گردان ...
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
.
.
.
بعدا نوشت: دوستت دارم تویی که هیچ وقت معنای دوست داشتنم را درک نکردی.
دوستت دارم...
"برای لذت بردن از زندگی گاهی باید گوسفند بود"
این جمله ی تکراری خیلی کمکم میکنه تا از زندگی لذت ببرم.
عشق است ببعی هارو.

پارک ملت و بستنی متری و پیتزا بوف و تاب بازی و شال گردن و حال کردن و خوش گذشتن و....
.
.
.
بعدا نوشت: یه مدتی نبودم. هم مسافرت بودم هم سرم خیلی شلوغ بود هم تنبلی کردم هم شرایطش جور نبود که بیام وب. از مسافر عزیزو هادی خان با مرامو سارا کوانتومی دوست داشتنی هم خیلی ممنونم که بهم لطف داشتن. ازشون ممنونم.
لباس سیاه بر تن میکنند، لباسی که در ایام دیگر پوشیدنش گناه محسوب میشود اکنون ثواب است. پیر و جوان و کودک و زن و مرد، همه یکرنگ سیاه.
.
.
.
بعدا نوشت: پیرهن مشکی من از غم نیست......


