نمازهای نخوانده یک سرخپوست


جنگجو شاید بمیرد ولی مبارز حتما" شهید می شود. جنگجگویان بسیاری بودند که در میدان نبرد حاضر شدند ولی یک جراحت کوچک هم نصیبشان نشد ولی چه بسیار مبارزانی بودند که در میدانهایی خارج از کاروزار جنگ و نبرد، شهادت قسمت شان شد.

کل یوم عاشورا را اگر قبول کنی تمام زندگی ات می شود آنجایی که تو باید راه ات را انتخاب کنی. انتخابی که نیت الی الله، به تنهایی برایش مفید نخواهد بود. بسیار بودند کا با نیت تقرب الی الله بر پیکر حسین بن علی و اصحابش، شمشیر و نیزه و سنگ زدند.

حق طلبی. حتی اگر دغدغه اش را هم داشته باشی می توانی امیدوار باشی که تو هم شاید مبارز شوی. حق طلب که باشی، حق شناس هم خواهی شد. حق طلب و حق شناس که بشوی، دیگر نمایندگی فلان شهر و استانداری و شهرداری و ریاست بر مملکتی تو را از آن دور نخواهد کرد. دیگر نمی شود که وعده ی ریاستی تو را از مسیر حق خواهی جدا کند. 

مبارز که باشی هر چقدر هم که سختی و ملامت قسمتت شود، در نهایت آنی می شود که باید بشود. تمام عمر به او گفته بودند که "ذخر الحسین" ی. وقتی که خیلی گیر باشی و کف گیرت به ته دیگ بخورد، به قول تاجرها، آن زمان از مایه می خوری. آنچه را که عمری پس اندازش کرده ایی و حالا ذخیره گرانبهایی برایت شده، از آن استفاده میکنی.

"بنفسی انت". امام جان عالم است. وقتی حرفی میزند، تا انتهای عالم را دیده است و این سخن را گفته است. وقتی به کسی می گوید فدای تو شوم، یعنی اولا" همه ی عالم فدای تو شود، و ثانیا" تا انتهای عالم را دیده است که این را فرموده است. فدایت شوم.

هر چه انتظار کشید، نشد. لب باز کرد.

امام نمی خواست او جنگجو باشد. مبارز بودنش را بیشتر دوست می داشت. وسیله نبردش را گرفت و کیسه ی آبی به دستش داد. شاید اگر جنگجو می شد حتی جراحت کوچکی هم بر نمی داشت. اما امام دوست داشت که او شهید شود.

عباس چهره ی شناخته شده ی کربلا بود که قدر و اندازه ی او، حتی برای اکابر زمانش، ناشناخته بود. که اگر جنگ می کرد شاید باز هم شناخته نمی شد. باید به گونه ایی رقم می خورد که حسین بتواند دست عباس را بوسه زند. اتفاقی که ناممکن بود اینگونه ممکن می شد.

راه دین مسیری جز عقلانیت نیست. ولی اولین شرط مسلمانی، تسلیم شدن است. هرچه تسلیم تر شوی درجه و اعتبار می گیری. مسیر عقل تو شاید جاهایی خلاف مذهب ات حرف بزند ولی نباید فراموش کنی که تسلیم باشی. آن هم بدون چون و چرا. حسین علیه السلام عقل محض است. و عباس هم این را می دانست. وقتی در آن زمان اضطراب انگیز همچنان تصمیمی می گیرد یعنی این برای عالم بهترین تصمیم است. و تو هم اگر حق شناس باشی بدون هیچ تعللی آن را می پذیری. در نهایت بعد از گذشت زمانها، شاید بفهمی که دلیل آن چه بوده است.

" إنَّ لِعَمِیَّ العَباسْ دَرَجَهً یَغبِطُهُ بِهَا جَمیعُ الشُّهَداء یُومَ القِیامَه "

.

.

.

برای هر شب از دهه اول محرم بنا داشتم که "یار پا در رکاب می خواهد" مطلبی داشته باشم. برای جناب حر هم نوشتم که بلند بالا شد ولی نشد که بیاید.


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت 10:0 توسط سرخپوست |

حضرت به او گفت که با ما باش. اما و اگر و چنین و چنان آورد و سر آخر اسبش را نشان ایشان داد که تازه نفس است و زین خوبی دارد. حضرت اسبش را حواله ی خودش کرد و او را ترک کرد.

مردک نمی دانست که حضرت یار پا در رکاب می خواهد نه ستور زین دار.

 

نائب خاص امام زمان شده بود و برای دعوت خلق الله مسافت ها پیموده بود و خودش را به نامردترین مردمان رسانده بود و از تک تک آنها امضا گرفته بود و به پشتوانه حرف مردمان مرد نما نامه ایی مرقومه کرده بود که " ای حبیب من، ای حضرت آقا، اینان که می گویند باغ هایمان ثمر داده است و شهر مان تشنه ی مرادی چون شما و رهبر و راهبری چون شمایند، راست می گویند. از مکه به کوفه بیا"

مسلم اولین یار پا در رکاب امام زمان ش بود. سختی هجرت به جان خرید و فرمان امام ش را لبیک گفت و پا در رکاب کرد و سوی دیار غربت رفت و از خانواده اش جدا شد و سختی های بسیار به جان خرید تا سر انجامش آنی شود که مردمان عالمی حسرت او را بخورند و لک الفداء برایش بگویند.

.

.

.

بعدا" نوشت: همت به خرج دادیم تا قبل از رسیدن محرم و صفر، منزل را نو کنیم که کردیم. اسباب را روی هم ریختیم و رها کردیم. احتمالا" چند سالی قرار بگیریم. مزه ی خانه دار شدن را خدا زود نصیب مان کرد. فاز اول اسباب کشی تمام شد تا شروع فاز دومش چند روزی استراحت میکنیم. در گیر و دار این چند روز مهمان این و آنیم. سخت است اما زود شیرین خواهد شد.

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 23:31 توسط سرخپوست |

چهل روز قبل از رحلت خودش، مردمی را که تعدادشان بسیار زیاد بود، بیش یا کمتر از صد و بیست هزار نفر یا همین حدود، در آخرین سفرش، انجمنی شکل می دهد که همه حاجی اند و اشتیاق زیادی برای دیدار خانواده را بعد از ایام زیادی دارند. اما همه را متوقف می کند.

زیر آفتاب سوزان. در نزدیکی گودال آبی.

پیک های متعددی به پیش و پس می فرستد. آنانکه جلوتر رفته اند را میگوید باز گردند و آنانکه آرامتر می آیند را می گوید سرعتر بیایند. همه معطل می مانند. این همه مشقت را حتما" حامل و نتیجه بزرگی ست.

هر چه پیغام بوده، یا در خانه و خانواده مطرح شده است یا در مسجد و یا در اجتماع کوچک. تا کنون سابقه نداشته که برای اعلام پیامی این همه جمعیت گردهم برآیند.

همه که جمع شدند. بار اشتران را بر زمین گذاشتند. جهازهایشان را روی هم جمع کردند. ارتفاع خوبی حاصل شد. از آن بالا، به همه ی جمعیت دید و احاطه بود. مردم هم به خوبی آن بالا را نظاره می کردند.

افراد زیادی در بین جمعیت قرار داده شد تا پیغام را مو به مو به گوش همه ی مردم برسانند. پس از نطق هر جمله ی سخنران،پیام بوسیله آن افراد تکرار می شد. نقطه ایی از آن انجمن نبود که صدای پیامبر خدا و پیام اش به او نرسیده باشد.

سه روز، در آن آفتاب سوزان، طول کشید تا تک تک آن جمعیت بیایند و دست علی را بفشارند که بگویند یا علی ما پیام پیامبر را شنیدیم و به تو ولایتت را تبریک می گوییم. این نیز بی سابقه بوده است که رسول خدا، از مردم اعتراف بگیرد و به همه امر چنین کاری را اجبار کند. در ضمن بگوید که به گوش غایبان هم رسانده شود. و نه تنها غایبان این زمان بلکه تا انتهای عالم. سینه به سینه، پدران به فرزندان ابلاغ کنند.

 

"ای مردم! من این ولایت را به عنوان امامت و ارث تا روز قیامت، در ذریه و نسل خود قرار دادم.
و با این کار وظیفه‌ای را که به آن مأمور بودم، به پایان بردم تا بر هر حاضر و غایب و بر هر کس که شاید در این انجمن بوده و یا در این اجتماع حضور نداشته است و حتی بر آنان که هنوز از مادر متولد نشده‌اند، حجّت تمام باشد
باید که ماجرای امروز را حاضران به غائبان گزارش کنند و پدران به فرزندان تا واپسین روز خبر دهند.

پس حاضــــــران به غایبـــــان برسانند."

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 21:49 توسط سرخپوست |

1- همیشه از دعاهای عرفه تهران نوشته ام. و نوشته ام که نمی توانم دوست داشتن این دعای دوست داشتنی را پنهان کنم. به نیت هر ساله، عرفه ی تهران معرکه است.

2- در این ده سال پانزده سال گذشته، همواره با یکی از دوستان جانی، عرفه ی مخبرالدوله را می رفتیم. حداقل اش این بود که تلفنی جویای هم بودیم. امسال با سالهای گذشته تفاوت اساسی داشت. هیچ جانی در کنار این جان نبود.

3- گاهی می شود که خدا، نعمت ذی قیمتی نصیبت می کند. به هر بهانه ایی و به هر روشی.

امروز، زادروز همسر نیک سرشت من است. همواره خدا را بخاطر این نعمت بسیار بزرگ و خوب سپاسگذارم.

تولدت مبارک

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 18:52 توسط سرخپوست |

وقتی شنیدم شوکه شدم. سعی کردم ذوق زدگی م رو پنهون کنم. تو این شرایط از این خبر بهتر نمی شد بشنوم.

تا برسم خونه هزارتا از این ابرهای فکر کردنی روی سرم سبز شد. از خوشحالی پوستم کش اومده بود. چند روزی باهاش خوش بودم.

یعد از چند وقت، فهمیدم که پیشنهاده اونی نبوده که فکر میکردم. لبم رو روی لبم گذاشتم و پفی کردم تا صدای بوووووووووووووووو دربیاد و چند قطره ایی هم خارج بشه.

وقتی به فکرام فکر میکردم، خنده ام رو نمی تونستم کنترل کنم. چند روزی با همون فکرا خوش بودم و میخندیدم.

تو همچین شرایطی، همچین جوی، خیلی خوب بود. خوش گذشت.

.

.

.

بعدا" نوشت: از اون اصفهانی های خیلی زرنگ و باهوش بود. دیشب که پیامک فوتش دستم رسید، داشتم فکر می کردم کدوم ابراهیم می تونه باشه. یه درصد هم ذهنم پیش اون نمی رفت.

در اوج سلامت و جوانی، سکته کرد و مرد.

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 22:31 توسط سرخپوست |

1- محمدصادق جگر. همون اندازه که زندگی متاهلی با زندگی مجردی فرق داره زندگی چندنفره شدن هم با زندگی دونفره فرق داره. محمدصادف عزیز هر روز جیگر تر از دیروز میشه. لوس کردن ها و خند های 4دندونی ش و بوس کردن هاش و شیطنت هاش و اینکه اصلا" زمین نمی تونه بشینه و از این که تا دیروز عاشق حاجی باباش بود و از امروز ازش می ترسه و بغض می کنه و ... باعث این میشه که هر روز برای ما عسل تر بشه و نازتر. امسال که قصد نداشتیم براش تولد بگیریم مجبور شدیم 4تا جشن براش بگیریم.

2- سرای پنبه ایی. محمدصادق چپ و راست می خوره زمین. خصوصا" وقتی دستش یه چی میگیره تعادلش بدتر میریزه بهم. وقت هایی هم که خسته میشه و خیلی خوابش میاد، دیگه وا اسفا میشه. هی میدوه و هی میخوره زمین. چند وقت پیش بود که تعادلش رو از دست داد و با گوشه چشم رفت کنج مبل. دستم گرفتم رو سرش که بمالمش دیدم دستم خونی شده. دستمال گرفتم روش زود بند اومد. گریه اش بند نمی اومد. بردمش بالا که با تغییر محیط ساکتش کنم. توی نور چشمش رو دیدم که روی پلکش به اندازه یک سانت شکاف خورده. خلاصه آمده شدیم بردیمش دکتر. ولی خب الحمد الله چیزی نشده بود و با یه مراقبت چند روزه حالش کاملا" خوب شد. از اون روز به بعد، تمام نقاط نوک تیز خونه رو با پنبه چند لایه پوشوندیمش. الان خونمون شبیه این خونه های پنبه ایی شده. گاهی محمدصادق میره این کنج های پنبه ایی رو محکم محکم گاز میگیره. همچین پسری داریم ما.

3- جشن تولد. به دوتا از دوستان- که خب مثل بچه هام بزرگشون کردم - پیام دادم "خرس گنده تولدت مبارک" اولیشون جواب داد"ممنون. چی برام خریدی عوضی" دومیشون هم جواب داد "ممنون خرس سفید". تو این چند ساله کافی شاپ نرفتیم مگر برای تولد. راستش اولین باری که کافی شاپ رفتم با خواهرم بود. خیلی بهمون خوش گذشت. از اون خاطراتیه که همیشه تو ذهنمه. بعدش زیاد می رفتم. در این سالها دوستان معمولا برای سورپرایز کردن همسرانشون کافی شاپ رو انتخاب میکنن. هفته ی پیش خوب بود. خوش گذشت.

4- اولادنا اکبادنا. الان این نکته رو خیلی بهتر می فهمم. حواسم هست که اگه خواستم به کسی غیر مستقیم یا مستقیم احترام بزارم به فرزندانش احترام میزارم. الان خیلی خیلی حواسم هست.

کسایی که با محمدصادق خوبن، ناخودآگاه برام خیلی عزیزن.

5- جشن عروسی. حدود هزار و خورده ایی سال پیش در این روز، مردترین مرد عالم امکان با سرور زنان عالم ازدواج کردند. خوشا به حال کسانی که در این مراسم شرکت داشتند. کاشکی ما هم در آن روز بودیم و خوشی می کردیم.

6- آدمی زاد. شیشیل می گفت "آدمی زاد، عادت میکنه حتی به شرایط بد." باید بهش گفت که عادت نمیکنه بلکه میمونه و له میشه. اینو میشه از چهره ی مادران و پدران شهدا خیلی خوب فهمید. در این بیست سی ساله شاید دوام آورده باشند ولی اگر میشد از جگر و قلب آنها اسکن بعمل می آمد، تکه تکه شدن آنها را میشد دید.

چند سال پیش متنی نوشتم با عنوان "جنگ ما جنگ نبود". عاشقش بودم. گمش کردم. چند باری بعد از آن نوشتمش ولی آنی نشد که اولی شده بود. هنوز هم عاشقش هستم.

7- امام جواد. حتما پای ارادتم لنگ میزند که ناکام در عرض ارادت بودم. پسر علی بن موسی، عاشقت هستم.

قبولم نما گرچه خالی و پوچم

همیشه بر کف دریا حباب افتاده است

8- امام رضا. حاجیان که صف کعبه می گیرند، دل ما راهی مشهد میشود. بعد از این همه سال هنوز، آرزوی زیارت در ایام مخصوص را دارم.

هر چند که در شهر تو بازار زیاد است

باید برسم زود... خریدار زیاد است

من در به درِ پنجره فولادم و دیریست

بین من و آن پنجره دیوار زیاد است

9- محرم. چیزی نمانده...

 

نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 7:14 توسط سرخپوست |

رفاقتی که 

توش رفقا

راضی به زحمت

برای همدیگه

نباشن

خیلی به درد

نمی خوره

حالا می خواد

سه روزه باشه

یا سی ساله.

خیلی

منطقی و محترمانه

باید بهش

ادرار کرد و رفت.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 23:10 توسط سرخپوست |

نقطه ی اوج فواره ها آغاز نزولشون هم هست.

از اون جمله های تکراریه ولی به نظر من که در مورد اوج سختی های این دنیا و امورات این دنیا صادق نیست. معمولا" نوع سختی ها عوض میشه ولی وجودشون و شدت و حدت شون نه!

گاهی زیادی خسته ام میکنه. از اون خستگی های قلنج درآر.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 23:46 توسط سرخپوست |

تصویر یتیمان کاسه شیر بدستی که پشت درب در شام ضربت خوردن مولای متقیان به انتظار نشسته اند را همیشه در سر می پرانم و با آن عشق بازی میکنم. کودکانی که به امید شفای مولای عصرشان دعای امن یجیب سر داده اند یا توسل به درگاه احدیت کرده اند. طبیب یهودی گفته است که شیر برای مولا مفید است. کودکان به امید شفا با کاسه شیر آمده اند. گرچه درد مولا دردناک است اما عشق بازی اینان زیباست.

تیغ طبیبان گرچه برای مداوا به پیکر رهبر نازنین نشسته است ولیک گویی در جان عاشقان نیشتر بوده است.

عزیز زمان، دلم گرفته است. برای بهبودی ات دعا میکنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 13:55 توسط سرخپوست |

 

من هم خودم را مدیون می دانم.مدیون حضرتی میدانم که مرا به بارگاه خود راه داد و نمک گیر سفره اش کرد. یادم نمی آید دقیقا" چند سالم بود که برای اولین بار زائرش شدم. و این زیارت را بارها و بارها برایم تکرار کرد. اینقدر غرق نعمتم کرد که فکر می کردم، همه همین گونه اند. وقتی که دوستم می خواست برای اولین بار راهی دیارش شود باورم نمی شد که مگر می شود 30سالی داشته باشی و هنوز پابوس حضرتش نشده باشی؟!

سالیان زیادی بود که در سال حداقل دومرتبه در سال مشهدی می شدم. سالم را با ایشان آغاز می کردم، روز دوم سوم سال، و خب تابستانها هم حتما شرفیاب می شدم، معمولا شهریورها.

هرچه که توفیق زیارت برادر را داشتم از توفیق زیارت خواهر غافل و محروم و بی نصیب بود. دو سه سالی می شود که قم هم می روم. همان سالی یکی دوبار بیشتر روزی مان نمی شود. امسال هم که به جبر ماموریت یک هفته ایی میهمان ایشان بودیم. و چه نمک گیر است خاک قم. دلم اصلا" راضی به آمدن به تهران نبود. حتی الان که چند ماهی هم از آن ایام می گذرد، ذهنم درگیر حرم و سکونت در قم است. توفیق می خواهد همسایه ی حضرت معصومه بودن. گرچه تاکنون همسایه ی خوبی برایشان نبودیم و مسیر یک ساعته زیارت ایشان برایمان مشکل می نمود. تا ببینیم روزی مان چه گونه است.

از اول دهه ی کرامت قصد نوشتن داشتم، نمی شد! قصدم عرض ارادت به حضرت رضا و حضرت معصومه بود. باشد که مقبول شود.

آرزوهای زیادی هنوز برای زیارت دارم. امیدوارم خدای من، چند سال باقی مانده را، نظر پر رحمت تری قسمتم کند.

.

.

.

بعدا" نوشت: گاهی نیازها زیاد میشوند و احتیاج به دعای خیر دوستان بیشتر. بیشتر از پیش دعایم کنید. 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 16:23 توسط سرخپوست |

گاهی می شود که حتی همکاران، نگرانت می شوند و چند دقیقه درمیان کنترلت میکنند...

دلت بی جهت شور می زند،

تمرکز نداری،

خواب دیشب، سکانس سکانس از دیدگانت رد می شود،

خاطرات کوتاه مدت و بلند مدت ات را به یاد می آوری،

از معمولی ترین برخوردها، دلگیر می شوی،

چشمانت وق می زند که مثل همیشه نیستی،

دلت می خواهد جنگل بروی، از آن جنگل ها که هیچ صدایی غیر از طبیعت از آن نمی شنوی،

دلت می خواهد به آن تونلی بروی که مثل غار میماند و فقط صدای سکوت از در و دیوار آن میبارد و در دلت احساس ترس میکنی و صدای سوت ممتد سکوت گوشت را کر میکند،

یاد بدهکاری هایت می افتی،

سرانجام آینده، نگرانت میکند،

حوصله ی هیچ کس را نداری،

خنده های محمدصادق هم خیلی آرامت نمی کند،

صدای مادرت هم نگرانت می کند،

نگران هر چیز و ناچیزی می شوی

و  :(

حال این چند روز، خیلی شبیه احوالات بالاست. شاید افسردگی موقت باشد. خوب می شود.

 

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 20:34 توسط سرخپوست |

 

رمز به دوستان داده می شود.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 18:15 توسط سرخپوست |

 

 

...

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 17:8 توسط سرخپوست |

ساعت 6عصر قرارمون بود. با وسواسی که دچارش شده بودیم، مقید بودیم که به موقع برسیم. چند دقیقه ایی مانده بود به قرار که از همه زودتر آنجا بودیم.

از سمت صحن جمهوری، پله های برقی را آمدیم پایین. از همان خادمی که نایلون های نوی خالی کفش را به زائرین می داد پرسیدیم: عروس داماد ها کجا می روند؟

با دستش سمت چپ پله ها را نشانمان داد. وارد که می شدی گله به گله، تازه بخت هایی را میدیدی که با خانواده ها و قوم و خویش و دوستان، جمعی شده بودند و دایره ایی بزرگ یا کوچک ایجاد شده بود. عروس و داماد همراه عاقد، بالای این گردی به سمت قبله نشسته بودند. تنها چیزی که از ذهنمان، با دیدن این مناظر از خاطرمان خطور میکرد، این بود: "چقدر عالی است". تصوری با طعم حسرت و غبطه و ای کاش.

چرخی زدیم که خانواده ها را پیدا کنیم. فهمیدیم که زودتر از بقیه رسیدیم. از اینکه رفقا، پرچم را زودتر بالا داده بودند احساس رضایت داشتم.

سمیه و محمدصادق و امین و زهرا در گوشه ایی ایستادند. من هم رفتم جلوی در، تا آشنایی ببینم. محمد و حنانه هم رسیدند. گوشه ی بالایی سمت راست رواق خالی شد. همانجا نشستیم. وسایل مان را هم مثل زنبیل های صف شیر، اطرافمان گذاشتیم که مثلا" اینجا قرق شده است. کم کم اک همه رسیدند.

زهرا وسایل سفره ی دوست داشتنی و ساده ی عقد را از حنانه گرفت. با همان سلیقه و حساسیت های خودش، سفره ی ایی پهن کرد. دو سجاده که عروس و داماد بر آن می نشستند و مهر و تسبیحی که خوش نشسته بودند و آینه ی کوچکی که زهرا از کیفش کند و در آن گذاشت و دست آخر هم رحل و قرآن. زهرا میگفت از وقتیکه این کیف آینه دار را امین برایش خریده اولین باری ست که از آینه اش استفاده میکند.

هر چه جمع مان جمع تر میشد، محمدصادق بی قراری بیشتری میکرد. در میان آن ازدحام هم که نمیشد رهایش کرد. بغل به بغل می چرخید. حاج حسین هم عنایت ویژه به محمدصادق ابراز میکرد ولی محمدصادق بود و  انرژی انباشته شده ایی که مهار نشدنی بود.

عاقد هم رسید. از آشنایان زن دایی دوست حنانه بود. با سفارشی که شده بود تشریف آوردند. محاسن سفید بود. چند دقیقه ایی طول کشید تا نفسش بالا بیاید. کنارش نشستم. خوش و بشی با هم کردیم. خوش صحبت و بذله گو بنظر می رسید. نام عروس داماد و مهریه را پرسید. مهریه را نمی دانستم. از محمد سوال کردم. بنده خدا داماد هم نمی دانست!

مادر و پدر محمد، وحید، حاج حسین، مهدی، خواهر محمد و ماها از طرف داماد. پدر و مادر حنانه، پدر بزرگ و مادر بزرگ، خواهر حنانه و فاطمه سادات، علی آقا، خاله، شوهر خاله، دخترخاله و حسنی، از طرف عروس.

وحید دوربین گوشی اش را روشن کرد. سعی می کرد از تمام لحظات عقد برادرش تصویربرداری کند. همزمان امین هم عکس می گرفت. در انتهای سالن محمدصادق به بغل بودم که دیدم روبوسی ها شروع شد. تصویر همه ی لحظات ضبط میشد. لحظه ی روبوسی وحید دوربین به مهدی داده شد. محکم به پشت محمد می زد. این یعنی خیلی دوستت دارم و خیلی خوشحال. نوبت عکس دسته جمعی شد. از این عکس های چند ردیفه.

دست آخر هم عروس و داماد در کنار هم، حلقه های عشق و محبت و دلدادگی به دست هم کردند و یکدیگر را وامدار وفاداری خویش.

کتاب کوچک قرمز رنگی که با روبان رنگی بسته شده بود هم بعنوان هدیه عروس داماد به خانواده ها اهدا شد. "کتاب کوچک عشق" اسم کتابش بود.

عقربه ها 120 درجه شده بودند و وقت نماز به افق مشهد. ساعت هشت در جوار امام هشتم.

.

.

.

بعدا" نوشت: گرچه همه ی نوشته هایم برای دل خود خود خودم است...

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 20:32 توسط سرخپوست |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت