تبليغاتX
نمازهای نخوانده یک سرخپوست

نمازهای نخوانده یک سرخپوست

گرانی


کی میدونه تورم الان چند صد درصده؟!!!



+نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت0:12توسط سرخپوست |
شاه بیت

1- از این اینکه وسط بهار داریم میریم شمال، ذوق زده ام. بنظر من که وسط بهار و پاییز فصل شمال گردیه.

2- هر کی قلاده های طلا رو ندیده پیشنهاد میکنم بره سینما حتما ببینه.

3- وبلاگ جدیدی با عنوان شاه بیت درست کرده ام که در مورد شعر هایی ست که ازشون خوشم اومده. دوستانی که اهل شعر هستند به اونجا هم سر بزنند و نظر بدهند.

4- خوش باشید و بمونید...

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت23:50توسط سرخپوست |
من او



من او، بزرگتر است

از تمام تصورات.



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت12:58توسط سرخپوست |
سید دوست داشتنی

"... تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری ناآشنا هستم. خیر. من از یک «راه طی شده» با شما حرف می‌زنم. من هم سال‌های سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام. به شب‌های شعر و گالری‌های نقاشی رفته‌ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‌ام، ساعت‌ها از وقتم را به مباحاث بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه‌فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام،ریش پرفسوری و سبیل نیچه ایی گذاشته‌ام و کتاب «انسان موجود تک‌ساحتی» هربرت مارکوزه را ـ بی آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش ـ طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: عجب! فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده‌است که ناچار شده‌ام رو دربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که «تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی‌آید. باید در جست‌وجوی حقیقت بود و این متاعی است که هر کس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت... و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم."*

.

.

.

بعدا نوشت: "با شروع انقلاب تمام نوشته هایش را اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار وحتی نقاشیهایش را در چند گونی ریخت و سوزاند و تصمیم گرفت که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسد و دیگر از خود سخنی به میان نیاورد."*

.

.

.

حدیث نفس سرخپوست: نمیدانم با شروع انقلاب، آیا من هم خودم را میتوانم از میان بردارم یا هنوز حدیث نفسم گواراترین داشته ام خواهد بود!!!!

.

.

.

 * سید مرتضی آوینی



+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت11:16توسط سرخپوست |
مجاز

مثال این دنیا به اینترنت میمونه. واقعیتی که کاملا مجازه.



+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت23:34توسط سرخپوست |
نوزاده نه روزه

قبلا ترها ذوق این را داشتم که سال عمرم دو رقمی می شود ولی حالا ترس این را دارم که شش زندگی ام هفت می شود!

.

.

.

بعدا نوشت: حالا که بعد از این همه سال جشن گرفتم، دقیقا نمی دانم در کدامین نقطه نزولم هستم. و چقدر زود دیر میشود.


+نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت11:41توسط سرخپوست |
91

سالتان پر خدا.


.

.

.

بعدا نوشت: لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم، یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب.

.

.

.

بعدا نوشت: کادوی یک ساله ات هنوز در کنج بالایی کمد دیواری، خاک می خورد.


+نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت1:19توسط سرخپوست |
ماه دوازدهم

من و زمستان مثل هم نیستیم. او به بهارش رسید و من....

.

.

.

SMS نوشت: خوش به حال سال شمسی، ماه دوازدهمش را هم دید!

بیچاره من که هنوز روی ماهم را ندیده ام...


+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت13:32توسط سرخپوست |
روزهای آخر
اسفند اسپند وار بدنبال فروردین است.

کم کم باید فرش قرمز فروردین را پهن کرد.

با اینکه خانه تکانی ام هنوز تمام نشده است ولی در این هوای سرد دلم برای سبزی بهار تنگ شده است، برای غنچه های سفید درختان و جوانه هایی که دزدانه سر از شاخسار بیرون می زنند.

.

.

.

بعدا نوشت: برای گرد دلم هر چه آب می پاشم بی فایده است. این کنج، خرابتر از آن است که خانه تکانی سامانش دهد.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت1:39توسط سرخپوست |
علی(ع)
*بهترین برادران، کسی است که هرگاه او را از دست بدهی،

پس از او زندگی را دوست نداشته باشی!

.

.

.

*ناتوانترین افراد کسی ست که دوستی نیابد و ناتوانتر از او کسی ست که دوستی را از دست بدهد.

.

.

.

*از دست دادن دوستان غربت است.


+نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت22:20توسط سرخپوست |
پرت و پلا
1.بعد از سی چهل روز، اینترنت داشتن ذوق زدگی میاره!!!

2.اعتیاد بده، اینترنتش یا سیگارش یا هر چیزه دیگه اش فرقی نداره!!!

3.این چند وقته خیلی حرف برای نوشتن داشتم. بعضی هاش مخاطب خاص داشتند و بعضی هاش دلنوشته هام و بعضی هم طبق روال.

4.تا حالا ما بودیم این فضا نبود حالا که این هست ما نیستیم!!!

5.خمار آلوده با جامی بسازه...

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت0:42توسط سرخپوست |
دربند

از اون زمانهای دور یادم میاد که هر دفعه -چه شب و چه روز و چه زمستون و چه تابستون- میرفتیم کوه، یه قراری همونجا با اونهایی که اومده بودیم میزاشتیم که از این به بعد هر هفته یا هر ماه قرارمون کوه باشه.

این جاذبه ی این بزرگ سترگ مقاوم پابرجاست. که همیشه جذابه و برای دوستدارانش فوق العاده.

بعضی خاطرات مثل home page میمونه. یعنی وقتی اسم خاصی به پرده های گوشت میرسه، آنی اون خاطره شیرین تو ذهنت مثل home page باز میشه و یاد اون میفتی. خاطره امروز هم مثل همین قضیه ست. شاید از این به بعد وقتی کوه بشنوم، یاد خاطره امروز برام زنده بشه.

نمی شود کوه رفت و غلی به جان قلیان نزد (:



+نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت21:4توسط سرخپوست |
برای خاک در تو، سرم بدردم خورد....




یا امام رضا


+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت12:23توسط سرخپوست |
امان ز لحظه غفلت...

چقدر بد میشود که حتی در هفت ساعت طلایی هم نتوانی از راه کج شده برگردی و

زبان عذر خواهی ت لال باشد.


خدایا بعضی وقتها احساس میکنم اگه هفتاد ساعت هم مهلت میدادی باز یادم میرفت که ازت معذرت خواهی کنم و طلب مغفرت داشته باشم. :(

خدایا به خداییت قسم، اندازه پلک بر هم زدنی رهایم نکن. دستت را دوست دارم. گرمای دستت لذت بخش است. همیشه دوستش داشته و دارم. از همان خزینه های غیبت که همیشه برایم سرنوشتهای بهتر را رقم میزدی، از همان ها نیاز دارم. من تو را می خواهم. تو را.....


.

.

.

بعدا نوشت: من باید محمد(ص) را ببینم، ببینم و بگویم سخت است بخدا سخت است نگه داشتن این آتش کف دستانم...  (بازی زندگی)



+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت13:57توسط سرخپوست |