نمازهای نخوانده یک سرخپوست

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:21 توسط سرخپوست |

 

خندق که عمیق باشد، گذر از آن سخت می شود، خیلی سخت.

بی لیاقتی و بی توفیقی خندقی عمیق حفر کرده است بین من و کربلا. گذر از آن را نمی دانم چقدر طول خواهد کشید یا اصلا برای کوچکی مثل من میسور خواهد بود یا نه!

هر چند با پایی که جا مانده است و تنی که تکان خوردنی نیست و سری که عقب مانده است از مسیر هموار راه رفتنی نیست چه رسد از این گودال عمیق و طویل.

 

 

 

جا مانده ایم و شرح دل ما خجالت است

زائرشدن پیاده، یقینا سعادت است

 

ویزا، بلیط، کرب و بلا مال خوب هاست

سهم چو من پیامک "هستم به یادت" است

 

یک اربعین غزل به امید عنایتی

این بغض من اگر چه خودش هم عنایت است

 

چیزی برای عرضه ندارم مرا ببخش

یعنی غزل، نشانه ی عرض ارادت است

 

ماهیچ، ما گناه... فقط جان مادرت

امضا بکن که نوکرت اهل شهادت است

 

باشد حسین، کرب و بلا مال خوب ها

یک مهر تربت از تو برایم کفایت است

.

.

.

فکر می کردم که این اربعین جای محمدحسین خالی ست. عکسش را دیدم که بر کوله ی پیاده روندگان نقش بسته. یاد خودم افتادم که زنده بودنم به درد خودم هم نمی خورد ولی او مسیحا دمی شده است. قبول دارم که او با همه ی ما فرق داشت.

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:35 توسط سرخپوست |

اعتراف کردن همیشه سخت است. اسرار و مکنوناتت را، خودت فاش می کنی. اعتراف کردن سخت است.

سلام محمدحسین عزیز.

همیشه بهتر از من بودی. خیلی بهتر. استعدادهایت هم بیشتر از من بود و هم عمیق تر. خدا هم موقعیت های خوبی را نصیبت می کرد.

هر دویمان اهل هیاهو بودیم. هیاهوی من، پوچ بود و برای تو گرم.

در حال تغییر بودی. تغییر کردن هایت پله ایی بود. و همیشه به سمت تعالی بود. دوران راهنمایی ات با دبیرستانت متفاوت بود. دوران دانشگاهت خیلی متفاوت تر. بعد از آن هم...

ارتباطات خیلی خوب بود. با هر که ارتباط می گرفتی، گرم می شدی و صمیمی. خیلی از دوستان چموشمان، دوست صمیمی تو بودند. آنها که با هیچ بشری پیوندی نمی گرفتند. راستی، آن شب که از جلوی دانشگاه تا مسجد زیر تابوتت بودم و تو بعدش رفتی، ما رفتیم مسجد. بعد از عزاداری همه رفتند. دوستان یزدی ات ماندند. دیدم که با آنها هم ارتباطت خیلی نزدیک بوده. مطمئنم برای نزدیکانش هم، آن پس موفرفری کم مو، عزاداری نمی کرد. ولی برای تو زجه ی جان سوز می زد. اشک همه را در می آورد. حتی من. آن شب غرق در شادی غمت بودم. خیلی اشکم برایت نمی آمد. ولی با زجه ی آن پسر اشکم می آمد.

 

 

راستی ارتباطت با حضرت ارباب هم خیلی عمیق تر شده است. این را تازه فهمیدم. بعد از رفتنت. وقتی خریدارت می شوند یعنی که به دلشان راه باز کرده ایی. ای بچه زرنگ!

به محمدرضا گفتم، محمدحسین بچه زرنگ بود. او هم تائید کرد. بچه های اسوه هم تائید کردند.

 محمدحسین جان.

عاشقت نبودم ولی شدم. گریه کنت نبودم ولی شدم. روزها می گذشت و یاد تو نبودم. حالا صبح ها با یاد تو بیدار می شوم. روزم را با تو طی می کنم. شبم را با تو تمام می کنم. یاد تو در آبادی دلم، گرد و خاک کرده. ساحلم را مواج کرده.

عزیزم.

تا دیروز خیلی برایت گریه نمی کردم ولی حالا چرا. با هر خاطره ایی اشکم در خیابان و خانه جاری می شود. دیگر مرد نیستم. آخر مردها که گریه نمی کنند. تو بچه ام کردی. به مردانگی ات پی بردم. شده ام طفل دبستان تو. باید خاطرات سی سال گذشته را مرور کنم. باید از تو سرمشق بگیرم. هر کاری که کرده ایی را مشق شبم کنم. چندین و چند بار تکرارش کنم. شاید بعد از عمری پس از این، به امروز تو برسم. آن هم اگر خریدار پیدا کنم.

شیرجه ی لرستانت را یادت می آید. کسی فکر شیرجه را هم نمی کرد. ولی تو رفتی. شیرجه زدی. از بقیه جلوتر بودی. خیلی جلوتر. اهل عمل بودی.

ناقوس جنگ، مردانگی ات را گل کرد. عکس های آخری ات را که می بینم تکاملت را احساس می کنم. پختگی ات را.

 

 

امروز که خاطراتم را مرور می کردم یاد آژانس شیشه ایی افتادم. یادم آمد که عاشقش شده بودی. غیرتت را تحریک کرده بود. از فاطمه فاطمه جان حاج کاظم مست می شدی. یادم هست. حالا رگ غیرتت شاهرگ شده است. نمونه شده ایی.برای خیلی ها الگو شده ایی. تو اولینی.

محمدحسین جان.

 این چند روزه هر روز صفتی از تو می شنوم. یکی می گفت شهید همت سوریه. آن یکی می گفت اخلاقت مثل باکری شده بود. یکی دیگر می گفتت عمار علی. مادرت می گفت با غیرت، شجاع، دل آور. راستی مادرت بر سر قبرت خطبه خواند. به تو افتخار می کرد. می گفت پسرم به تو افتخار می کنم. خوب جنگیدی. خوب دشمن ملعون پست را زبون و ذله کردی. خطبه اش آتش بود به جان ما. بیچاره مادرت! پدرت یواش گریه می کرد ولی اشکش جاری بود.

 

 

دوست خوبی برایت نبودم. آنگونه که می باید دوستت نشدم. آن شب که در منزل قاسم دیدمت باید شاخک هایم حساس می شد که نشد. از نماز خواندنت باید می فهمیدم. دچار همان غرور و تکبر همیشگی بودم. نفهمیدم. حالا که می فهمم خیلی دیر شده است. تنها مانده ام با آه های پیاپی. محمد حسین عزیز. دوریت تابم را برده. زنده ات را می خواهم. خنده هایت را. دستهای میان ریشت را. چهره ی قاب گرفته شده در تابوت چوبی آزارم می دهد. از مقابلم نمی رود.

عزیزم.

فاصله ام با تو خیلی زیاد شده است. دست ما به تو نمی رسد. باید تنزل کنی. تو دوست من شو. تو نزدیکم شو. به کمکت نیاز دارم. خوب نیست فاصله ام با تو همین قدر بماند. نزدیکم کن.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 1:5 توسط سرخپوست |

اعتراف کردن همیشه سخت است.

در این چند سال گذشته، دوستان زیادی را از دست داده ام. تابوت هایی که بر دوشم سنگینی می کردند و من باید زیر بار آنها تاب می آوردم. هر کدام به نوعی. سنگ صبوری می شدم در زیر آسیاب روزگار.

مرگ کاظم را باور نکرده ام. کاظم های زیادی را دور و برم دیده ام که با نگاه دقیق تر، پر بردم کاظم نیستند.

مرگ ابوالفضل برایم سخت بود. اشک آور بود. تک تک خاطراتش برایم گریه آور بود. به هر بهانه ایی در جمع یا در جلوت به یاد او، چند قطره ایی اشک می ریختم و می ریزم. مرگ ابوالفضل برای همه سخت بود.

اما غم محمدحسین چیزه دیگری بود. در این پنج روزه، بیشتر عاشقش شده ام. دوست دارم عکس او، در مقابلم باشد. خصوصا تابوتش. هیچ وقت به این اندازه عاشقش نبوده ام.عاشق عاشق. مثل بچه گی هایم که عکس جمع می کردم، این چند روزه فقط عکس خاکسپاری او را جمع می کنم. زیاد یادش می کنم. شب اولی که خبرش را شنیدم، غم شادی داشتم. اما الان، دلتنگی دارم.  دل تنگ ریش هایش. دل تنگ خنده هایش. دل تنگ چشم هایش. دل تنگ نگاه مهربانش.

حسرت می خورم به او. به عاقبتش. به کرده اش. به مرامش. به مسلکش. به غیرتش.

.

.

.

دلم پرچم می خواهد. از آنها که در اهترازند. از آنها که روی تابوت نقش می گیرد.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان ۱۳۹۴ساعت 23:58 توسط سرخپوست |

دم ظهر بود. سوز زمستانی، دستانم را به سمت جیبهایم کشانده بود. عادت کرده ام که مقابل روزنامه فروشی ها توقف کنم و تیتر آنها را ورانداز کنم. از کودکی به تیتر روزنامه ها اهمیت میدادم. خوش سلیقگی روزنامه دارها را معمولا" از تیترشان حدس میزدم. با وجود شبکه های اطلاع رسانی برخط -مسخره است این برگردان شده ها- همان آن لاین ها، روزنامه ها و مجلات در سبد خانواده ها کم یا محدود یا صفر شده اند. کم هستند وفادران به روزنامه و رسانه های چاپی. گرچه من هم معتقدم که هرگز نقش روزنامه و مجلات را اینترنت و غیره نخواهند گرفت.

همه ی این ها را گفتم و گفتم و گفتم که بگویم من هم بهضی روزها-که آن هم خیلی محدود است- روزنامه یا ویژِه نامه یا مجله می خرم.

همشهری داستان این شماره اش را ویژه شب یلدا کرده بود گرچه خیلی هم یلدایی نبود. روایت اول ش را رضا فیاض نقل کرده بود. "شیطان نجیب" عنوان ش بود. عکس رضا فیاض را که دیدم یاد رادیو هفت افتادم و آن قسمتهای داستان خوانی اش را که او میخواند در نظرم آمد. خوشم آمد که بخوانمش. بعضی وقتها مجله یا روزنامه را از صفحه اولش شروع به خواندن می کنم و گاهی دیگر دوست دارم خودم انتخاب کنم که کدام قسمتش را اول بخوانم. خب این هم کرمی ست دیگر. رضا فیاض را با اینکه اول بود خواندمش. چون دوست داشتم بخوانمش. نگین روایت او داستان خیلی از پسرها و دخترهای بیچاره است. کم سراغ ندارم از کسانی که اینگونه مبتلا شدند و زندگی شان با مشکلات عدیده برخورد کرد. راست می گویند که داستانهای عاشقی همیشه یک بازنده دارد. یا حداقل یک بازنده دارد.

.

کم کم اک در خانه ی نو مستقر شده اییم. زندگی دارد روال جاری خودش را پیدا میکند. به فکر روزهای بهتر هستم. کثیری از مهمانان را پذیرا بودیم. عده ایی هم مانده اند. از اینکه چراغ خانه مان به خوبی و خوشی و برای مهمان ها روشن است بسیار خوشحال ام. مهمان داشتن را خیلی دوست می دارم. و همین طور مهمان شدن را.

.

محمدصادق هم دارد زود بزرگ می شود. فهم اش از قدش زودتر رشد کرده. مثل سایر کودکان امروزی. برای تربیت کردن آنها باید هم رند بود و هم همه کاره! سخت است و خیلی سخت.

.

در سه راهی انتخاب معیشت زندگی دست و پا می زنم. جرات ریسک کردن را دارم ولی شرایط ش را نه. همین مرددم می کند که بمانم یا ....

.

گرچه حس خوبی به این ایرانسل ندارم ولی جدیدا" ترها هم به سیم کارت و هم به وایمکس اش پناه برده ام. با نارضایتی از هر دو استفاده می کنم. گفتم که حس خوبی ندارم اما احتیاج، چرا.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 0:17 توسط سرخپوست |


جنگجو شاید بمیرد ولی مبارز حتما" شهید می شود. جنگجگویان بسیاری بودند که در میدان نبرد حاضر شدند ولی یک جراحت کوچک هم نصیبشان نشد ولی چه بسیار مبارزانی بودند که در میدانهایی خارج از کاروزار جنگ و نبرد، شهادت قسمت شان شد.

کل یوم عاشورا را اگر قبول کنی تمام زندگی ات می شود آنجایی که تو باید راه ات را انتخاب کنی. انتخابی که نیت الی الله، به تنهایی برایش مفید نخواهد بود. بسیار بودند کا با نیت تقرب الی الله بر پیکر حسین بن علی و اصحابش، شمشیر و نیزه و سنگ زدند.

حق طلبی. حتی اگر دغدغه اش را هم داشته باشی می توانی امیدوار باشی که تو هم شاید مبارز شوی. حق طلب که باشی، حق شناس هم خواهی شد. حق طلب و حق شناس که بشوی، دیگر نمایندگی فلان شهر و استانداری و شهرداری و ریاست بر مملکتی تو را از آن دور نخواهد کرد. دیگر نمی شود که وعده ی ریاستی تو را از مسیر حق خواهی جدا کند. 

مبارز که باشی هر چقدر هم که سختی و ملامت قسمتت شود، در نهایت آنی می شود که باید بشود. تمام عمر به او گفته بودند که "ذخر الحسین" ی. وقتی که خیلی گیر باشی و کف گیرت به ته دیگ بخورد، به قول تاجرها، آن زمان از مایه می خوری. آنچه را که عمری پس اندازش کرده ایی و حالا ذخیره گرانبهایی برایت شده، از آن استفاده میکنی.

"بنفسی انت". امام جان عالم است. وقتی حرفی میزند، تا انتهای عالم را دیده است و این سخن را گفته است. وقتی به کسی می گوید فدای تو شوم، یعنی اولا" همه ی عالم فدای تو شود، و ثانیا" تا انتهای عالم را دیده است که این را فرموده است. فدایت شوم.

هر چه انتظار کشید، نشد. لب باز کرد.

امام نمی خواست او جنگجو باشد. مبارز بودنش را بیشتر دوست می داشت. وسیله نبردش را گرفت و کیسه ی آبی به دستش داد. شاید اگر جنگجو می شد حتی جراحت کوچکی هم بر نمی داشت. اما امام دوست داشت که او شهید شود.

عباس چهره ی شناخته شده ی کربلا بود که قدر و اندازه ی او، حتی برای اکابر زمانش، ناشناخته بود. که اگر جنگ می کرد شاید باز هم شناخته نمی شد. باید به گونه ایی رقم می خورد که حسین بتواند دست عباس را بوسه زند. اتفاقی که ناممکن بود اینگونه ممکن می شد.

راه دین مسیری جز عقلانیت نیست. ولی اولین شرط مسلمانی، تسلیم شدن است. هرچه تسلیم تر شوی درجه و اعتبار می گیری. مسیر عقل تو شاید جاهایی خلاف مذهب ات حرف بزند ولی نباید فراموش کنی که تسلیم باشی. آن هم بدون چون و چرا. حسین علیه السلام عقل محض است. و عباس هم این را می دانست. وقتی در آن زمان اضطراب انگیز همچنان تصمیمی می گیرد یعنی این برای عالم بهترین تصمیم است. و تو هم اگر حق شناس باشی بدون هیچ تعللی آن را می پذیری. در نهایت بعد از گذشت زمانها، شاید بفهمی که دلیل آن چه بوده است.

" إنَّ لِعَمِیَّ العَباسْ دَرَجَهً یَغبِطُهُ بِهَا جَمیعُ الشُّهَداء یُومَ القِیامَه "

.

.

.

برای هر شب از دهه اول محرم بنا داشتم که "یار پا در رکاب می خواهد" مطلبی داشته باشم. برای جناب حر هم نوشتم که بلند بالا شد ولی نشد که بیاید.


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 10:0 توسط سرخپوست |

حضرت به او گفت که با ما باش. اما و اگر و چنین و چنان آورد و سر آخر اسبش را نشان ایشان داد که تازه نفس است و زین خوبی دارد. حضرت اسبش را حواله ی خودش کرد و او را ترک کرد.

مردک نمی دانست که حضرت یار پا در رکاب می خواهد نه ستور زین دار.

 

نائب خاص امام زمان شده بود و برای دعوت خلق الله مسافت ها پیموده بود و خودش را به نامردترین مردمان رسانده بود و از تک تک آنها امضا گرفته بود و به پشتوانه حرف مردمان مرد نما نامه ایی مرقومه کرده بود که " ای حبیب من، ای حضرت آقا، اینان که می گویند باغ هایمان ثمر داده است و شهر مان تشنه ی مرادی چون شما و رهبر و راهبری چون شمایند، راست می گویند. از مکه به کوفه بیا"

مسلم اولین یار پا در رکاب امام زمان ش بود. سختی هجرت به جان خرید و فرمان امام ش را لبیک گفت و پا در رکاب کرد و سوی دیار غربت رفت و از خانواده اش جدا شد و سختی های بسیار به جان خرید تا سر انجامش آنی شود که مردمان عالمی حسرت او را بخورند و لک الفداء برایش بگویند.

.

.

.

بعدا" نوشت: همت به خرج دادیم تا قبل از رسیدن محرم و صفر، منزل را نو کنیم که کردیم. اسباب را روی هم ریختیم و رها کردیم. احتمالا" چند سالی قرار بگیریم. مزه ی خانه دار شدن را خدا زود نصیب مان کرد. فاز اول اسباب کشی تمام شد تا شروع فاز دومش چند روزی استراحت میکنیم. در گیر و دار این چند روز مهمان این و آنیم. سخت است اما زود شیرین خواهد شد.

 

نوشته شده در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 23:31 توسط سرخپوست |

چهل روز قبل از رحلت خودش، مردمی را که تعدادشان بسیار زیاد بود، بیش یا کمتر از صد و بیست هزار نفر یا همین حدود، در آخرین سفرش، انجمنی شکل می دهد که همه حاجی اند و اشتیاق زیادی برای دیدار خانواده را بعد از ایام زیادی دارند. اما همه را متوقف می کند.

زیر آفتاب سوزان. در نزدیکی گودال آبی.

پیک های متعددی به پیش و پس می فرستد. آنانکه جلوتر رفته اند را میگوید باز گردند و آنانکه آرامتر می آیند را می گوید سرعتر بیایند. همه معطل می مانند. این همه مشقت را حتما" حامل و نتیجه بزرگی ست.

هر چه پیغام بوده، یا در خانه و خانواده مطرح شده است یا در مسجد و یا در اجتماع کوچک. تا کنون سابقه نداشته که برای اعلام پیامی این همه جمعیت گردهم برآیند.

همه که جمع شدند. بار اشتران را بر زمین گذاشتند. جهازهایشان را روی هم جمع کردند. ارتفاع خوبی حاصل شد. از آن بالا، به همه ی جمعیت دید و احاطه بود. مردم هم به خوبی آن بالا را نظاره می کردند.

افراد زیادی در بین جمعیت قرار داده شد تا پیغام را مو به مو به گوش همه ی مردم برسانند. پس از نطق هر جمله ی سخنران،پیام بوسیله آن افراد تکرار می شد. نقطه ایی از آن انجمن نبود که صدای پیامبر خدا و پیام اش به او نرسیده باشد.

سه روز، در آن آفتاب سوزان، طول کشید تا تک تک آن جمعیت بیایند و دست علی را بفشارند که بگویند یا علی ما پیام پیامبر را شنیدیم و به تو ولایتت را تبریک می گوییم. این نیز بی سابقه بوده است که رسول خدا، از مردم اعتراف بگیرد و به همه امر چنین کاری را اجبار کند. در ضمن بگوید که به گوش غایبان هم رسانده شود. و نه تنها غایبان این زمان بلکه تا انتهای عالم. سینه به سینه، پدران به فرزندان ابلاغ کنند.

 

"ای مردم! من این ولایت را به عنوان امامت و ارث تا روز قیامت، در ذریه و نسل خود قرار دادم.
و با این کار وظیفه‌ای را که به آن مأمور بودم، به پایان بردم تا بر هر حاضر و غایب و بر هر کس که شاید در این انجمن بوده و یا در این اجتماع حضور نداشته است و حتی بر آنان که هنوز از مادر متولد نشده‌اند، حجّت تمام باشد
باید که ماجرای امروز را حاضران به غائبان گزارش کنند و پدران به فرزندان تا واپسین روز خبر دهند.

پس حاضــــــران به غایبـــــان برسانند."

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۳ساعت 21:49 توسط سرخپوست |

1- همیشه از دعاهای عرفه تهران نوشته ام. و نوشته ام که نمی توانم دوست داشتن این دعای دوست داشتنی را پنهان کنم. به نیت هر ساله، عرفه ی تهران معرکه است.

2- در این ده سال پانزده سال گذشته، همواره با یکی از دوستان جانی، عرفه ی مخبرالدوله را می رفتیم. حداقل اش این بود که تلفنی جویای هم بودیم. امسال با سالهای گذشته تفاوت اساسی داشت. هیچ جانی در کنار این جان نبود.

3- گاهی می شود که خدا، نعمت ذی قیمتی نصیبت می کند. به هر بهانه ایی و به هر روشی.

امروز، زادروز همسر نیک سرشت من است. همواره خدا را بخاطر این نعمت بسیار بزرگ و خوب سپاسگذارم.

تولدت مبارک

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:52 توسط سرخپوست |

وقتی شنیدم شوکه شدم. سعی کردم ذوق زدگی م رو پنهون کنم. تو این شرایط از این خبر بهتر نمی شد بشنوم.

تا برسم خونه هزارتا از این ابرهای فکر کردنی روی سرم سبز شد. از خوشحالی پوستم کش اومده بود. چند روزی باهاش خوش بودم.

یعد از چند وقت، فهمیدم که پیشنهاده اونی نبوده که فکر میکردم. لبم رو روی لبم گذاشتم و پفی کردم تا صدای بوووووووووووووووو دربیاد و چند قطره ایی هم خارج بشه.

وقتی به فکرام فکر میکردم، خنده ام رو نمی تونستم کنترل کنم. چند روزی با همون فکرا خوش بودم و میخندیدم.

تو همچین شرایطی، همچین جوی، خیلی خوب بود. خوش گذشت.

.

.

.

بعدا" نوشت: از اون اصفهانی های خیلی زرنگ و باهوش بود. دیشب که پیامک فوتش دستم رسید، داشتم فکر می کردم کدوم ابراهیم می تونه باشه. یه درصد هم ذهنم پیش اون نمی رفت.

در اوج سلامت و جوانی، سکته کرد و مرد.

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر ۱۳۹۳ساعت 22:31 توسط سرخپوست |

1- محمدصادق جگر. همون اندازه که زندگی متاهلی با زندگی مجردی فرق داره زندگی چندنفره شدن هم با زندگی دونفره فرق داره. محمدصادف عزیز هر روز جیگر تر از دیروز میشه. لوس کردن ها و خند های 4دندونی ش و بوس کردن هاش و شیطنت هاش و اینکه اصلا" زمین نمی تونه بشینه و از این که تا دیروز عاشق حاجی باباش بود و از امروز ازش می ترسه و بغض می کنه و ... باعث این میشه که هر روز برای ما عسل تر بشه و نازتر. امسال که قصد نداشتیم براش تولد بگیریم مجبور شدیم 4تا جشن براش بگیریم.

2- سرای پنبه ایی. محمدصادق چپ و راست می خوره زمین. خصوصا" وقتی دستش یه چی میگیره تعادلش بدتر میریزه بهم. وقت هایی هم که خسته میشه و خیلی خوابش میاد، دیگه وا اسفا میشه. هی میدوه و هی میخوره زمین. چند وقت پیش بود که تعادلش رو از دست داد و با گوشه چشم رفت کنج مبل. دستم گرفتم رو سرش که بمالمش دیدم دستم خونی شده. دستمال گرفتم روش زود بند اومد. گریه اش بند نمی اومد. بردمش بالا که با تغییر محیط ساکتش کنم. توی نور چشمش رو دیدم که روی پلکش به اندازه یک سانت شکاف خورده. خلاصه آمده شدیم بردیمش دکتر. ولی خب الحمد الله چیزی نشده بود و با یه مراقبت چند روزه حالش کاملا" خوب شد. از اون روز به بعد، تمام نقاط نوک تیز خونه رو با پنبه چند لایه پوشوندیمش. الان خونمون شبیه این خونه های پنبه ایی شده. گاهی محمدصادق میره این کنج های پنبه ایی رو محکم محکم گاز میگیره. همچین پسری داریم ما.

3- جشن تولد. به دوتا از دوستان- که خب مثل بچه هام بزرگشون کردم - پیام دادم "خرس گنده تولدت مبارک" اولیشون جواب داد"ممنون. چی برام خریدی عوضی" دومیشون هم جواب داد "ممنون خرس سفید". تو این چند ساله کافی شاپ نرفتیم مگر برای تولد. راستش اولین باری که کافی شاپ رفتم با خواهرم بود. خیلی بهمون خوش گذشت. از اون خاطراتیه که همیشه تو ذهنمه. بعدش زیاد می رفتم. در این سالها دوستان معمولا برای سورپرایز کردن همسرانشون کافی شاپ رو انتخاب میکنن. هفته ی پیش خوب بود. خوش گذشت.

4- اولادنا اکبادنا. الان این نکته رو خیلی بهتر می فهمم. حواسم هست که اگه خواستم به کسی غیر مستقیم یا مستقیم احترام بزارم به فرزندانش احترام میزارم. الان خیلی خیلی حواسم هست.

کسایی که با محمدصادق خوبن، ناخودآگاه برام خیلی عزیزن.

5- جشن عروسی. حدود هزار و خورده ایی سال پیش در این روز، مردترین مرد عالم امکان با سرور زنان عالم ازدواج کردند. خوشا به حال کسانی که در این مراسم شرکت داشتند. کاشکی ما هم در آن روز بودیم و خوشی می کردیم.

6- آدمی زاد. شیشیل می گفت "آدمی زاد، عادت میکنه حتی به شرایط بد." باید بهش گفت که عادت نمیکنه بلکه میمونه و له میشه. اینو میشه از چهره ی مادران و پدران شهدا خیلی خوب فهمید. در این بیست سی ساله شاید دوام آورده باشند ولی اگر میشد از جگر و قلب آنها اسکن بعمل می آمد، تکه تکه شدن آنها را میشد دید.

چند سال پیش متنی نوشتم با عنوان "جنگ ما جنگ نبود". عاشقش بودم. گمش کردم. چند باری بعد از آن نوشتمش ولی آنی نشد که اولی شده بود. هنوز هم عاشقش هستم.

7- امام جواد. حتما پای ارادتم لنگ میزند که ناکام در عرض ارادت بودم. پسر علی بن موسی، عاشقت هستم.

قبولم نما گرچه خالی و پوچم

همیشه بر کف دریا حباب افتاده است

8- امام رضا. حاجیان که صف کعبه می گیرند، دل ما راهی مشهد میشود. بعد از این همه سال هنوز، آرزوی زیارت در ایام مخصوص را دارم.

هر چند که در شهر تو بازار زیاد است

باید برسم زود... خریدار زیاد است

من در به درِ پنجره فولادم و دیریست

بین من و آن پنجره دیوار زیاد است

9- محرم. چیزی نمانده...

 

نوشته شده در جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 7:14 توسط سرخپوست |

رفاقتی که 

توش رفقا

راضی به زحمت

برای همدیگه

نباشن

خیلی به درد

نمی خوره

حالا می خواد

سه روزه باشه

یا سی ساله.

خیلی

منطقی و محترمانه

باید بهش

ادرار کرد و رفت.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 23:10 توسط سرخپوست |

نقطه ی اوج فواره ها آغاز نزولشون هم هست.

از اون جمله های تکراریه ولی به نظر من که در مورد اوج سختی های این دنیا و امورات این دنیا صادق نیست. معمولا" نوع سختی ها عوض میشه ولی وجودشون و شدت و حدت شون نه!

گاهی زیادی خسته ام میکنه. از اون خستگی های قلنج درآر.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 23:46 توسط سرخپوست |

تصویر یتیمان کاسه شیر بدستی که پشت درب در شام ضربت خوردن مولای متقیان به انتظار نشسته اند را همیشه در سر می پرانم و با آن عشق بازی میکنم. کودکانی که به امید شفای مولای عصرشان دعای امن یجیب سر داده اند یا توسل به درگاه احدیت کرده اند. طبیب یهودی گفته است که شیر برای مولا مفید است. کودکان به امید شفا با کاسه شیر آمده اند. گرچه درد مولا دردناک است اما عشق بازی اینان زیباست.

تیغ طبیبان گرچه برای مداوا به پیکر رهبر نازنین نشسته است ولیک گویی در جان عاشقان نیشتر بوده است.

عزیز زمان، دلم گرفته است. برای بهبودی ات دعا میکنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:55 توسط سرخپوست |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت